جستجوی این وبلاگ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

دولت مدرن فرصت از دست رفته

هفته پيش انجمن علمي دانشجويان دانشكده علوم سياسي دانشگاه تهران همايشي را با عنوان دولت مدرن برگزار كرد. اساتيد و صاحبنظران متعددي در آن سخنراني كردند. رسانه ها منظورم همان چند روزنامه اصلاح طلب هم پوشش خوبي به آن دادند و در بسيار از موارد متن كاملا سخنراني ها را منتشر كردند. اما نمي داني چرا صحبت هاي یکی از استادهایم حاتم قادري، كاملا سانسور شد.
يكي از همكلاسي هاي اصولا گرايم كه شايد از لحاظ فكي كاملا مقابل دكتر قادري است مي گفت با حاتم قادري مي توان موافق نبود يا حتي مخالف بود ولي نمي توان ناديده اش گرفت.
با اين تفاسير به نظرم رسيد اگر سخنراني دكتر قادري كه ضبط كرده بودم را پياده كنم حداقل براي عده اي مفيد خواهد بود. و اكنون متن كاملا اين سخنراني البته بدون ويرايش و اطلاع خودشان در اين وبلاگ در دسترس علاقه مندان است

سخنراني دكتر حاتم قادري در سمينار دولت مدرن
دولت مدرن فرصت از دست رفته
با سلام خدمت آقايان و خانم ها. موضوع بحث من دولت مدرن فرصت از دست رفته است. با توجه به سي دقيقه اي كه من وقت دارم. طبعا برداختن به مولفه هاي كه در ذهن دارم نسبت به دولت مدرن مشكلات زيادي را دارد. سعي مي كنم كه بحثم فشرده تر باشد. طلب همياري مي كنم از خانم ها و آقايان كه انضباط ذهنيشان در اين بحث حفظ بشود. منظور من از دولت اگر بخواهم معادلي را در بابش بگويم در واقعstate است.  به يك تعبير به لحاظ تاريخي مي توانم چهار مرحله را بر بشمارم كه بر دولت با اين تعابيري كه خواهم گفت صدق مي كند. دو مرحله از اينها دولت پيشا مدرن است. يعني بايد به عنوان جوانها يا آن طرح واره اوليه براي حركت به سمت دولت مدرن ارزيابي كرد. مرحله اول را به جهت تاريخي مي توانم از ابتداي قرن چهاردهم يعني 1300در نظر بگيرم البته با تساهل و تا 1648 پيمان وستفالي در نظر بگيرم. مرحله دوم از اين دوران يعني 1648 تا انقلاب فرانسه هست. مرحله سوم مي توانم از انقلاب فرانسه تا حول و هوش مثلا ربع قرن پيش، سي سال پيش، دهه هفتاد قرن بيستم ميلادي  در نظر بگيرم. بلاخره مرحله چهارم كه اين چند دهه اخير هست. در آن وضعيتي كه مرحله اول هست يعني از 1300 حساب بكنيم تا 1648 (كه به ويژگيهايش اشاره خواهم كرد) حال اگر بخواهيم انطباقي با ويژه تاريخي خودمان داشته باشيم، ياد آوري مي كنم كه 1300 البته باز با تساهل تقريبا چهل و پنجاه سال بعد از فتح بغداد به وسيله مغولها است. و در زماني است كه حكومت ايلخانان در ايران در حال استقرار است و در حال توسعه خودش هست. 1648 را اگر بخواهيم در نظر بگيريم تقريبا صد و چهل و پنجاه سال از دوران صفويه گذشته است. زمان سلطنت شاه صفي هست به سمت سلطنت شاه تهماسب و به سمت فروپاشي صفويه پيش مي رويم. اگر 1789 يعني نقطه عطف بعدي را بخواهم در نظر بگيرم تقريبا مصادف است با روي كار آمدن قاجار. يعني دقيق تر بخواهم بگويم زوال آخرين بقاياي سلسله كريم خانيه هست و روي كار آمدن قاجار. يك پرانتز هم باز بكنم كه انقلاب روسيه باز مصادف است با زوال حكومت قاجار يعني همچنين شرايطي. و اگر 1970 به بعد را در نظر بگيريم تقريبا يعني هفت و هشت سال به انقلاب اسلامي ايران. يعني اگر بخواهيم انطباق تاريخي و زماني را در ذهن داشته باشيم بايد اينطوري نگاه بكنيم. گفتم دو مرحله قبلي يعني از 1300 تا 1648 از يك سو و از 1648 تا انقلاب فرانسه 1789 را به يك معنا مي توانيم دوران جوانه زدن دولت مدرن بگيريم يا وضعيت پيشا مدرن در نظر بگيريم. يعني زماني كه دولت به عنوان تاسيساتي كه مي خواهد شكل بگيرد و در حال شكل گرفتن است با يك مركزيتي، با يك مرزهاي ملي، به يك معنا در جهت زوال امپراتوري ها پيش مي رويم. دولت مي خواهد خودش را سيطره حكومت مذهبي رها كند يا دست كم حكومت مذهبي منسجم و استوار پاييسم را نپذيرد. دولت يك مقدار فراتر از شهرها مي خواهد برود. به روستاها هم مي خواهد سرايت بكند.          يك مقدار نيروهاي اجتماعي عليه اشراف طغيانهاي محلي، محدود يا گسترده اي را نشان مي دهند. وقتي كه مي خواهيم به مرحله دوم نزديك بشويم يعني حول و هوش انقلاب فرانسه يكسري تحولات جدي تري در اروپا صورت گرفت. از انقلاب صنعتي شما نگاه كنيد، پيشرفتي كه در تئوري هاي سياسي وجود دارد، پيشرفتي كه در باب روشنفكري و عقل گرايي داريم. فراموش نكنيد . قرن هيجدهم را در واقع عصر روشنگري  اگر باشد  قرن هفدهم را عصر خرد هم نام مي برند. و به سمتي مي رويم كه براي يك جهش تمام عيار ناپلئوني خودمان را آماده مي كنيم. از دوران ناپلئون البته با تساهل براي اينكه نفطه عطفي را اشاره كرده باشم تا حدود سي سال پيش به يك معنا عصر گسترش، رشد و شكوفايي دولت مدرن بود. يعني در اين عصر( با ساختارهايي كه بعدا توضيح مي دهم منظورم چيست) دولت مدرن در گوشه و كنار جهان به اوج شكوفايي خودش مي رسد. حال منظورم اين نيست كه در همه گوشه و كنار جهان يعني در همه جاي جهان به يك سطح صورت گرفته است. قطعا فراز و فرودي دارد. در خواستگاه اوليش كه اروپا هست و بعد در آمريكاي شمالي، در آنجا ما اوجش را مي بينيم و در ساير جاها به تعبيري كه بعضا در ايران هم بكار برده مي شود ما شاهد نوعي دولت شبه مدرن هستيم. برخي كشورهاي ديگر هم در اين تجربه با ما سهيم هستند. يعني در آنها هم نوعي دولت شبه مدرن شاهد هستيم. ولي اين سي سال آخر كه گفتم تقريبا هفت و هشت سال مانده است به انقلاب اسلامي و فروپاشي پهلوي دوم مرحله اي است كه عده اي اعتقادشان براين است كه ما شاهد زوال دولت و دولت مدرن هستيم. اين زوال لازم نيست كه يكباره صورت بگيرد. لازم نيست  معنايش اين باشد كه ما تصور كنيم دولت مدرن يا دولت اصولا ديگر بازيگر مهم و اصلي در پهنه  سياست هاي بين المللي، منطقه اي و حتي داخلي نيست. حال اينك جوانه هاي زوال دولت مدرن را ( بعضي حتي تاكيد مي كنند 1975) مي توانيم ببينيم. يعني تحولات تكنولوژيكي كه صورت گرفته و گسترشي كه در انديشه ها پيدا شده در مجموع دولت مدرن را مواجه با دو خطر جدي كرده است. يكي اينكه دولت خودش را ملزم مي بيند يا ناچار مي بيند كه مرتب به سمت سازمان هاي فرا دولتي، سازمان هاي منطقه اي و بين المللي عقب نشيني بكند. برخي از مالكيت يا حق حاكميت خودش را به آنها واگذار بكند و از طرف ديگر دولت مدرن ناگزير مي بيند در داخل هم دست از حاكميت مطلق بردارد. به يك معني به سازمانها، به NGO ها،  به تحولات يا در واقع ارگان هاي مردمي با آنهاي كه بخشي از ساز و كار اداره اجتماع در داخل كشور برعهده مي گيرند، به آنها واگذار بكند. دست كم مشورت و همكاري آنها را بطلبد. يعني هيچ دولتي نيست كه يا راهي ندارد كه با حداقلي از مشورت از همياري و سازماندهي مردمي بخواهد كار خودش را اداره بكند. پس سه مرحله هست. دو مرحله در واقع  پيشا مدرن هست كه جوانه ها در حال شك گيري هست، يك مرحله كه از فرانسه هست تا قرن بيستم و نيمه اول قرن بيستم ( يك مقدار بيشتر ) و در اينجا هست كه در مجموع شما دولت مدرن را شاهد هستيد و حالا تحولات به سمتي مي رود كه سازماندهي دولت مدرن دستخوش تغيراتي مي شود. من خودم شخصا به جد اعتقاد دارم كه يازده سپتامبر يك نقطه عطفي است  ولي نقطه عطفي است كه كه ما بعد از اينكه تحولات و تبعات ايدوئولوژيكي و هيجانات سياسي و امنيتي مان را پشت سر گذاشتيم مي توانيم بعدا تشخيص بدهيم كه چه اتفاقاتي را در زوال دولت مدرن و ايجاد آن چيزي كه مي توانيم نوعي دولت هاي محدودتر، محلي تر و حتي دولت شهري در كنار نوعي سازمانها بين اللملي و جهاني شاهدش باشيم. يعني آميزه اي از اين دوتا به احتمال زياد بعد از يازده سپتامبر وارد فاز جديدي شد.
اما اين دولتي كه من صحبتش را مي كنم در اساس چه ويژه گي هايي دارد؟ سه نوع ويژه گي را من برايش برمي شمارم. يك، بخواهم تقسيم بندي بكنم بحث شعائر هست. يعني دولت مدرن از مرزهاي ملي گرفته تا سرود ملي تا پرچم ملي تا تعطيلات در واقع منسجم و سازمان يافته اينها را هم به عنوان شعائر نام مي بريم. وقتي سخن از شعائر مي كنم معنايش اين نيست كه اينها اهميت كمي دارند. اين شعائر اهميت بسيار زيادي دارند. و در رگ و پي دولت مدرن و ديگر مولفه ها . محورهاي دولت مدرن تنيده شده اند. به عنوان مثال وقتي شما صحبت از سرود مي كنيد با حس ناسيوناليسم صحبت از پرچم مي كنيد، صحبت از مرزهاي ملي مي كنيد و حتي صحبت از تقويم منسجم و مشخص مي كنيد. خيلي متفاوت است يك تقويم مشخص منسجم با تقويمي كه ما در اين يكي و دو دهه ما در تاريخ خودمان شاهد هستيم كه انواع اقسام روايت ها آن هم صورت قمري با روايتها مختلف حالت هاي شمسي و نوعي بي نظمي است. اينكه شما يك تعطيلات منظم و مشخص داشته باشيد، ساعت مشخص داشته باشيد، تقويم مشخص داشته باشيد، كاملا هماهنگ هست با نظام سرمايه داري صنعتي در حال رشد. كاملا هماهنگ هست است با نوعي ديسيپلين بورژوانه كه در جامعه در حال شكل گرفتن هست. به يك معنا همه اين شعائري كه من گفتم حداقل كاري كه انجام مي دهند نوعي انسجام، نوعي انضباط، نوعي ديسيپلين و نوعي ملات هستند كه افراد جامعه را در قالب شعائر، به هم ديگر وابسطه مي كنند.
اما يك ويژگي دوم هم دولت مدرن دارد. يعني در اساس ساختارهاي نوين و جديدي در حال شكل گرفتن هست. ساختارها خودشان مولفه هاي مختلفي را دارند. از يك ساختار بوركراتيك، در واقع يك ساختار اداري گرفته، ساختار نظامي گرفته و خود ساختار سياسي يا ساختار اقتصادي به هر حال ساختارها همه مدرن هستند. يعني شما وقتي به نظام بروكراسي دولت هاي مدرن نگاه مي كنيد كم و بيش بگونه اي كه وبر هم بكار مي برد نوعي نظام عقلاني با حداقل نفرات است. البته حداقل كه مي گويم كاملا سنجيده نيست ولي سعي بر اين مي كنند دولت هاي كوچك و فضاي خاص خودشان را داشته باشند. من خاطرم هست وقتي خاطرات، يعني يادداشت هاي روزانه ناصرالدين شاه را مي خواندم( خوب ناصرالدين شاه سياح معروفي هم بود) وقتي به لندن رفته بود تعجب كرده بود از نيروهاي نظامي يا نيروهاي انتظامي كه در لندن حضور داشت. حال اگر ذهن من را ياري كرده باشد چيزي حدود صد و چهل يا پنچاه نفر كه در اساس هسته اصلي نيروهاي انتظامي در لندن هست. وقتي ناصرالدين شاه مي خواست مقايسه بكند حتي با اطرافيان خودش دچار شگفتي مي شد.
وقتي نظام آموزشي هست، نظام آموزشي در اساس جوانان ها يا مردم را تربيت مي كند براي اهداف ملي. و همين نظام آموزشي يا تربيتي است كه در مقاطع مختلف تحصيلي است كه مثلا به كشور مثل پروس اقتداري مي دهد كه بتواند براي كشور ديگري مانند فرانسه در مدت زمان نسبتا اندكي رشد بكند، غلبه بكند و مدتي خودش را به عنوان نيروي قاهر يا برتر حفظ كند. به همين معني ساختارهاي ديگري كه وجود دارد از جمله ساختار سياسي. ساختار سياسي دولت مدرن كاملا آنچيزي است كه ما امروزه حالا در قالب چيرمن در واقع به آن گفته مي شود. يعني تفكيك اصولي اساسي بين شخص صاحب قدرت و با خود قدرت وجود دارد. يعني ما برخلاف كشورهايي مثل خودمان كه كاملا ايدوئولوژيك بوده است يا برخي كشورهاي ديگر كه شخص صاحب قدرت با خود قدرت كاملا در هم تنيده شده است، شان و شكوه هريك متعلق به ديگري است، رنج و زوال هريك هم باز متعلق به ديگري است. در آنجا يك تفكيك معقولي صورت مي گيرد. حمله به صاحب قدرت لزوما حمله به شئون و محورهايي كه آن نظام را برپا داشته نيست. يعني يكسري تفاوتهاي اصلي و اساسي در اينجا وجود دارد. پس يك محور خلاصه خواستم بگويم به شعائر بر مي گردد. يك محور دوم به خود ساختارها برمي گردد. و اگر بخواهم يك مقايسه كوتاه و مختصري صورت بدهم بايد بگويم كه در قسمت شعائر، درست است كه پهلوي ها شروع كردن شعائر را تثبيت بكنند ولي اين كامل تثبيت نشد و با جمهوري اسلامي بخشي از خود شعائر هم متزلزل شد. يعني ما همچنان درگير تثبيت شعائري هستيم كه بتواند به عنوان نماد و سمبل وساقت و ارتباط مردم بتواند حرف بزند و مردم آنها را بپذيرند. اگر در قسمت ساختاراها دارم صحبت مي كنم، اشاره كردم ما بيشتر دولت شبه مدرن داشتيم. حداقل تلقي من و عده ي ديگري از دوستان و پژوهشگران چنين هست. ما نتوانستيم ساختارها را مدرن بكنيم بلكه شبه ساختار داشتيم. يعني نظام بروكراتيك ما يك نظامي هست كه متكي بر پول نفت، متكي بر نوعي رانت نفتي و نظامي كاملا متورمي هست كه بيشتر محل كار و نوعي جذب جمعيت شهري است. به همين معنا شما ساختار شهري و شهروندانه خودمان را كه نگاه بكنيد كاملا وابسته هست به نيروهاي اقتصادي، سياسي و نظامي دولت. يعني نتوانسته ايم كه ساختارهاي متناسب خودش را براي دولت سازي در اساس در نظر بگيريم. همين ها را شما مي توانيد در زمينه ها اقتصادي هم ببينيد و در همه ساختارهاي اساسي و مولفه هاي اساسي مي توانيد ذكر  بكنيم. اما يك ويژگي سومي هم دولت مدرن دارد كه باز من كلياتش را مي توانم اشاره بكنم. با توجه به وقتي كه در اختيارم هست كه اين كليات ويژگي سوم را در چهار محور مايلم خلاصه بكنم. البته همه اينها تدريجي است اينها هم  در گذر زمان و با تحولات و افت و خيزها خيلي زياد و با نوسانات گسترده در اين سو يا آنسوي كشورها اروپايي شكل گرفته است. يك محورش كه شايد اساسي ترين محورش هم بوده باشد ذهن مدرن است. يعني دولت هاي مدرن صاحب يا مالك يا دارنده اتباع يا شهرونداني هستند كه كم يا بيش در آنها ذهن مدرن شكل گرفته است. حال باز مي گويم به شكل نسبي شكل گرفته است. و اين مشكلي است كه ما در ايران داشته و داريم. يعني ما در گستره و در كليت خودش صاحب ذهن مدرن نشده ايم. ذهن هاي ما از جهاتي به مدرن نزديكتر مي شود. حتي برخي نخبگان يا آدم هاي خاصي هستند كه مي توانند فراتر از مدرن هم بيانديشند ولي بيشتر نوعي پيشا مدرن هست. من فقط در كليت مي توانم اشاره بكنم اين وضع است. پس يكي ذهن مدرن است كه خود ذهن مدرن توام هست با ايدوئولوژي ها، با تفكرات سياسي با تحولات اقتصادي، با پيشرفت انديشه سياسي، با سالن هاي ادبي كه در آنجا وجود داشت، با همان اعصار كه گفتم، عصر خرد عصر روشنگري و غيرو. نكته دوم كه در همين ويژگي دولت مدرن مي خواهم به آن اشاره كنم شكل گيري آنچيزي است كه به عنوان وجدان آزاد از آن نام مي بريم يا آزادي وجدان. حقيقت اين است كه آزادي وجدان نطفه هاي اولي اش را از جنگ هاي مذهبي در قرن سيزده و چهاردهم شروع كرد در اروپا جوانه زد. ما قبلا بعضا شهروندان آزاد داشتيم ولي آزادي وجدان به يك معنا ( به مفهوم گستردش) مفهوم جديدي است. و همين آزادي وجدان است كه بعدا پايه تمامي حقوق اساسي و مولفه هاي زيربنايي حقوق از جمله حقوق بشر را تشكيل مي دهد. يعني آزادي وجدان، حق انتخاب دين، حق انتخاب مذهب، به تبع آن حق انتخاب سويه هاي سياسي، اقتصادي و چيزهايي كه انسان مي تواند داشته باشد، آزادي بيان، آزادي مكان همه اينها در اين مقوله جاي مي گيرد. نكته سومي كه در اين چهار چوب باز مايلم اشاره بكنم غلبه اقتصاد پولي است. قبلا هم پول بوده است. از ديرباز پول بوده است. پول خودش چيز جديي نيست ولي اقتصاد پولي از قرون وسطا كه اروپا شروع به خروج مي كند در اساس اقتصاد پولي اش غلبه مي كند. خود اقتصاد پولي مهم است در شكل گيري لايه هاي اجتماعي در شكل گيري بورژوازي در شكل گيري صنعت و حتي در اينكه آدمها بتوانند از روستاهاي خودشان منفك بشوند به شهر بيايند و وابستگي مالي شان يا وابستگي جنسي شان به وابستگي پولي بدل بشود. يعني اقتصاد پولي در يك جا حق تحرك مي دهد يا فرصت تحرك مي دهد. و به من و شما و ديگراني كه در آن رابطه قرار مي گيرند فرصت نوعي شكوفايي فردي هم قرار مي دهد. بي جهت نيست كه وقتي لاك مي خواهد انديشه هاي مالكيت خودش را سازماندهي بكند بر خلاف تصور عوامانه اي كه مالكيت را صرفا جمع ثروت يا داشتن ثروت باشد، مالكيت را در پيوند مستحكم با شخصيت و هويت آدم ها قرار مي دهد. پس اين مولفه هايي كه الان وجود دارد، در واقع چيزي كه ذهن مدرن گفته مي شود، آنچيزي كه آزادي وجدان گفته مي شود، و آنچيزي كه غلبه اقتصاد پولي گفته مي شود و بلاخره نكته  آخر اينكه مي خواهم رويش دست بگذارم، شكل گيري لايه هاي مناسبي است كه بتوانند كه حاملان اجتماعي اين تحولات باشند. همه اينها در هم تنيده است. يعني همه اينها با همديگر همپوشي دارند. لازم نيست كه اينها را از هم تفكيك بكنيم فكر كنيم كه مرزبندي متصلب و جزمي بين اينها حاكم هست. ولي شكل گيري لايه اجتماعي مناسب كه گفتم خودش هم پوشي دارد با تحولات صنعتي، هم پوشي دارد با سالنهاي ادبي، هم پوشي دارد با نحله هاي روشنفكري، همپوشي دارد با لايه هاي اجتماعي منفك از اشراف و منفك از روستايان يعني لايه هاي كه عملا تبديل مي شوند به لايه هاي اجتماعي شهر كه مي توانند هويت دولت مدرن را در خودشان متولور كنند. اين چهار تايي كه به عقيده من روح دولت مدرن است. يعني يك بحث شعائر داريم يك بحث ساختارها داريم، يك بحث درايم در باب روح يا بهره هاي اساسي، ذاتي، گوهري و سرشتي كه در دولت مدرن تنيده شده است. اين چهارتايي كه گفتم همه در هم تنيده هستند و يعني هيچ كدامشان را شما نمي توانيد از هم تفكيك بكنيد. ولي وقتي اين چهارتا را مي خواهيم با وضعيت جامعه خودمان مي خواهيم رقم بزنيم، مي بينيم كه دچار مشكلات جدي هستيم. يعني وقتي صحبت از ذهن مدرن مي كنيم اشاره كردم ما همچنان فرايند شكل گيري ذهن مدرن مان ناكارآمد است يا ناتمام است و اين فرايند ادامه دارد. من بارها فرصت داشتم به دوستان دانشجوم سر كلاسهايم گفتم مثلا رمان يا خاطرات شخصي در شكل گيري ذهن مدرن بسيار موثر است و اتفاقا اين دوتا مقوله ايست كه در ايران به دلايل مختلف از امنيتي گرفته تا حالتهاي ذهنيت مبهم جمعي امكان شكوفاي اش نيست اگر گزاره هايم را باحتياط بخواهم صادر بكنم كم هست. مثلا در بين هيئت حاكمه ايران به ندرت شما افرادي را داريد كه بتوانند از همسرشان به اسم نام ببرند. مثلا از اين ندرت در ذهن من، شما خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني را نگاه بكنيد راحت از عفت صحبت مي كند و همان عفت را هم چاپ مي كند. در حالي براي خيلي پذيرش اين نيست. اين ذهنيت است. من بعنوان مثال (البته بحثش را بايد در يك جاي ديگر عميقا انجام داد) وقتي شما به ادبيان دهه بيست و سي نگاه بكنيد كه ما با اوجي از ادبيات روبرو هستيم يكي از مشكلات جدي دهه بيست، دهه سي، دهه چهل و حتي دهه پنجاه در واقع شخصيت پردازي در بين نويسندگان ما امكان شكل گيريش اندك است. دليلش هم روشن است. براي اينكه شخصيت پردازي نياز به يك ذهن مدرن دارد، نياز به تفكيك self ها يا خودها از ديگري دارد و نياز به نوعي همدلي و فكري با آن دارد براي ادراكش. ما اين را در فضاي خودمان نداريم. آن نكته اي گفتم در باب آزادي وجدان، خيلي روشن است امروز در با يك حكومت ايدوئولوژيك مشخص است كه به يك معني چه شرايط اسفباري را مي تواند داشته باشد. در زمان پهلوي هم آزادي وجدان همينطور بود. يعني در آنجا ما مشكلاتي را داشتيم هرچند كه حالا در اساس رنگ بوي ايدوئولوژيك تر بيشتري را بخودش گرفته است. اقتصاد پولي را دوستان مي دانند كه هنوز هم در ايران به رغم پيوند ما با سرمايه داري جهاني و شكل گيري نحله هاي سرمايه داري داخلي اقتصاد پولي ما يك اقتصاد نهادينه و جا افتاده و با تمام طبقات اقتصادي، اجتماعي و سياسي نيست. و بلاخره آن بحثي كه گفتم لايه هاي اجتماعي. حقيقت اين است (البته تصور من اين است. كه خودش نياز به بحث هاي طولاني دارد، حتي مي توان يك ترم دانشگاهي را به آن اختصاص داد) كه ما در اين مقاطع تاريخي كه گفتم يعني از 1300 به اين طرف كه حساب مي كنيم شايد از زمان صفويه يعني از 1500 كه زمان بروي كار آمدن صفويه است، همچنان مي توانستيم به سبب لايه هاي اجتماعي و برخي تحولات ديگر چه بسا با روند و فرايندي كه در غرب شكل گرفته بود مي توانستيم يكجوري رقابت داشته باشيم. يعني هم سنخي داشته باشيم ولي هرچه كه جلوتر مي آييم لايه هاي اجتماعي حكومت گر ما وضعيت كيفي خودشان را از دست مي دهند. يعني يك مشكل بسيار جدي تاريخي در گذشته و امروز بر اين اساس هست كه لايه هاي اجتماعي حكومتگران ما متناسب با شعارها با ادراك مدني و حقوق شهروندانه يا آداب، رسوم و تفكرات مدرن نيستند. در كليتش دارم مي گويم. يك فرد يا دو فرد بحث من نيست. يعني ما از دير باز يعني حتي آن زمان گفتم تا اوايل صفويه هم مي توانستيم به اين خاطر مي توانستيم كه در اروپا اين گست و اين شكاف جدي نشده بود. يعني  آنجا اين شكاف و گسست جدي شد آزادي وجدان، شكل گيري ذهن مدرن همه در آنجا به وجود آمد ولي ما همچنان نه تنها نتوانستيم پيش برويم كه عقب تر هم رفتيم. مثلا وقتي شما نادر شاه نگاه بكنيد كسي كه آمد وحدت مالكيت و جغرافياي ايران را براي مدتي تامين كرد، نادر شاه در زمانه خودش و در سويه داخلي اش همان كاري را دارد انجام مي دهد كه رضا شاه انجام مي دهد. ولي هر دو بيگانه هستند با اين مفاهيم جديد. امروزه هم بيگانه هستند با آن مفاهيمي كه من در موردش صحبت مي كنم. يعني يك مشكل بسيار جدي ما اين است كه نظام حكومت گر يا بهتر است به تعبير دقيق تر بگويم هيئت حاكمه ايران نسبت به متوسط سطح مدنيت معمولا از فضا و از كيفيت نازل تري برخوردار است. براي همين هم هست كه عقبه جامعه با همدستي برخي از گروهاي هيئت حاكمه همواره فرصت دارد كه اساس و استوانه هاي يك حكومت مدني را متزلزل بكند. حال گاهي با عشاير صورت مي گيرد، گاهي با نيروهاي محروم و مستضعف در اساس صورت مي گيرد. بعضي ها هم آشكارا با نيروهاي خياباني. اينرا كه مي خواهم اشاره كنم مي توانيد به عنوان گزاره سنبليك  در نظر بگيريد، در دولت مدرن اختيار در كليت خودش يعني از استثناها بگزريم اختيار تسلط بر خيابان ها به وسيله نيروهاي مدني تامين مي شود ولي در دولتي مانند ما اختيار تسلط بر خيابانها به وسيله نيروهاي فشار صورت مي گيرد. و ما همچنان در گير اين هستيم كه چگونه خيابان ها به عنوان عرصه عمومي در اختيار نيروهاي اجتماعي بخواهد قرار بگيرد. يعني از مقاطع بسيار اندكي و آن هم به يك معني مي توانم بگويم لحظات اندكي كه هيئت حاكمه ايران مي توانست فراتر از حد متوسط بيانديشد، در بقيه مقاطع هيئت حاكمه ايران كوتاه تر انديشيده است. و جامعه كلي ايران اغلب هزينه تربيت، آداب آموزي و فرهنگ آموزي به هيئت حاكمه خودش را عهده دار شده است. يعني تا خواسته است از آنها استفاده اي بكند براي انتظام، براي نظم، براي مدريت مدرن اول بايد به نوعي آنها را با تربيت، با فرهنگ، آداب و اصول عقلانيت بخواهد آشنا بكند و آنها را وارد فضا بكند. در گذشته اينطور بود كه هربار عقبه جامعه فعال مي شد به شكل تهاجم ها به شكل مهجرات ها، به شكل ايلات، عشاير  وقتي فعال مي شدند تا مي خواستند جمع بشوند تا مي خواستند از يك مدنيت اوليه برخوردار بشوند موج بعدي مي رسيد و اينها را جاروب مي كرد و به كناري مي گذاشت. امروزه من تصورم اين است كه از جهت هايي داريم آخرين عقبه هاي جامعه فعال شده است و آخرين عقبه هاست كه دارد هزينه هاي خودش را تحميل مي كند و اگر بشود برونشدي را حاصل بكند چه بسا ما مجبور نشويم مرتب هر چند دهه يا چند صده از نو تمدن شهري خودمان را پايه ريزي بكنيم و هزينه اي كه در اساس مي خواهد به هيئت حاكمه داده بشود تا آنها نوعي آداب آموزي در موردشان صورت بگيرد. مقاطع بسيار اندكي است اگر از عصر مشروطه به اينطرف بخواهيد نگاه بكنيد . من فكر مي كنم اوايل حكومت رضا خان مي شود خيلي با تساهل جزو اين مقاطع ناميد يا اوايل حكومت محمد رضا شاه يعني كساني كه در ابتدا در دوره پهلوي اول دوره پهلوي دوم بودند مجموعه شان، كليتشان فراتر از متوسط مي انديشيدند. ولي بعد شروع شد به تنزل. مدرنيزاسيون گسترش پيدا كرد ولي آن جوهري كه به مدرنيته بخواهد برگردد (حتي برخورد انتقادي نمي خواهم بگويم برخورد يك جانبه، برخورد به معناي پذيرش عام و تمام) آن تنزل پيدا كرد. و اين وضعيت ما هم هست. الان هم مشكلي كه در جمهوري اسلامي داريم همين است. و قتي بخواهم بحث را اضافه بكنم به آن نكته كه دولت مدرن دارد نطفه هاي زوالش هم در خودش مي پروراند و ما اينجا حالا اين يك فرصت مضاعف از دست رفته است يا يك فرصتي است براي بتوانيم آن چيزي كه در طول تاريخ خودمان نتوانستيم رقم يزنيم، نتوانستيم سازماندهي بكنيم به نوعي بخواهيم با دور زدن آن كامياب بشويم و به نتيجه اي برسيم. اين را بايد آينده بگويد. ولي تصور خود من اين است كه ما در شرايط مناسبي سر نمي كنيم. يعني ما جهت اينكه نمي توانيم ذهن مدرن داشته باشيم، نمي توانيم عقلانيت را در جامعه خودمان گسترش بدهيم، نمي توانيم تساهل داشته باشيم، نمي توانيم اعتماد در عرض به همديگر بكنيم و روابط بيشتر طولي است و نه در عرض ما فعلا دچار زوال شده ايم و زوالمان به تعبيري مي خواهم بگويم بيشتر هم شده است. من وقتي ندارم فقط براي اينكه يك بحث نمادين كرده باشم اشاره فيلم 300 نفر مي كنم. كه اين روزها سر و صدايش خيلي زياد است. درست است كه  فيلم 300 به اين معني تحريف ناجوانمردانه تاريخ است. يعني بخواهيم حالا بحث ايراني هم بگذاريم كنار، خود فيلم 300 تا آنجا كه من اطلاع دارم نوعي تحريف است. با غرض ورزي هاي سياسي و ايدوئولوژيكي خيلي خاصي ساخته شده ولي يك نكته اي هم من نمي توانم از ذهن خودم پاك بكنم و دور بكنم. آنهايي كه در ايران 2300 سال پيش در فيلم 300 هستند نه در واقعيت تاريخي نه در پهنه تاريخ، ايران را نمايندگي مي كردند تنها نسبت به كساني كه هيئت حاكمه ما هستند و ما را  نمايندگي مي كنند چه ميزان تفاوت دارند؟ يعني وقتي كه ما جلوس نشست هايمان را نگاه بكنيم وقتي كه حتي شكل و شمايل هيئت حاكمه خودمان را بخواهيم نگاه بكنيم، وقتي روابطشان را، وقتي آدابشان را، وقتي نحوه برخورد و برداشتشان را از ساختارهاي اقتصادي سياسي و اجتماعي از نظام بين المل از فرهنگ از انسان، از ادب بخواهيم نگاه بكنيم، من فكر مي كنم كه حتي اگر اين فيلم هم ساخته نمي شد و فيلم مستند هم از ما تهيه مي كردنند شايد كارايي اش خيلي بيشتر هم مي توانست ياشد و اين يك درد مضاعف است. به هر حال چهار نكته اي كه من گفتم در آنها همه حضور دارد. ولي خواهشم اين است كه به اين نكته كه لازم نيست ما فكر كنيم كه دولت مدرن آخرين راه حل است. به عقيده من مشكل اساسي ما اين است كه ما اگر دولت مدرن هم نداشتيم دولت متناسب با خودمان هم نداشتيم و نگران اين هستم كه ما نتوانيم نظام متناسب با خودمان هم هر چند متفاوت از دولت مدرن بتوانيم شكل دهيم. خيلي ممنون و متشكر.

۱۳۸۶ مرداد ۱۲, جمعه

يك چمدان خاطره از همدان


كامنت يحيي صفی آريان بر ياداشت احياي تحكيم صرف نظر از نقدش – كه اميدوارم در فضايي منطقي در موردش به بحث بنشينيم- يادي بود از جشنواره همدان. در طول جشنواره آقسخنرانی صاحبنظران در نشستهای جنبیاي صفاريان را فقط دورادور مي‌ديدم و فرصت صحبت و آشنايي فراهم نيامد! منظور اولين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس است. اردوها، همايش‌ها و جشنواره از طلايي‌ترين خاطرات من در طول تحصيلم هستند؛ جشنواره همدان اما در نوع خودش منحصر به فرد است. شايد هم به دليل آنكه ديگر تكرار نشد اينقدر برايم خاطره انگيز است.
حدود 100 وبلاگ نويس در اين جشنواره در سه بخش سياسي، فرهنگي اجتماعي و علمي آموزشي پذيرفته شدند. من هم باhttp://ghalebi.persianblog.com  در جشنواره شركت كردم.
با اتوبوسي كه برگزاركنندگان ترتيبش را داده بودند از تهران به سمت همدان حركت كرديم. در برخورد اول هيچ كدام از بچه ها را نمي‌شناختم؛ ولي در حين سفر توزيع يك نشريه را بهانه‌اي كردم براي آشنايي با تك‌تك همسفران. در دانشگاه بوعلي‌سيناي همدان برخلاف ساير جشنواره‌هايي كه تا آن موقع شركت كرده بودم خيلي سريع پذيرش شديم. گپ و گده در حاشیه جشنوارهخوابگاه با عماد برقعي -كه آن زمان جامعه شناسي دانشگاه علامه مي‌خواند- يكي از همشهريان يزديم و مجيد غلامي هم اتاق شديم. آقاي غلامي با ريش ستاري، كت شلوار و چهره جديش حسابي بيادم مانده است.  روز اول جشنواره متوجه شدم جشنواره دو تا دبير دارد! يكي‌يشان همين آقا يحيي بود. جشنواره طي چند روز با نشست‌هاي جانبي فراوان برگزار شد. آن طور كه يادم مانده است از هادي خانيكي تا اميد معماريان سخنراني كردند. بعضي از بچه‌ها به تعدادي سخنرانان -كه بعضا از داوران هم بودند- اعتراض داشتند. حسين منصور سر دسته شورشي‌ها بود؛ با اين كه همراهي‌يشان نكردم گله‌اي از من نداشتند؛ ولي حسابي از يكي از خانم‌هاي شركت كننده كه از داوران دفاع كرد ناراحت شده بودند و تا آخر جشنواره دست از سرش بر نداشتند. يادم مي‌آيد اميد محدث كه با شوخي‌هايش حسابي بچه‌ها را مي‌خنداند در اين اعتراضات هرچه مي‌خواست جدي صحبت كند كسي جديش نمي‌گرفت!
يادم است كه يكي از بچه هاي اصفهان از مجري مراسم خوشش آمده بود دوستان اصول گرای شرکت کننده در جشنوارهو حسابي در تكاپو بود اما نفهميدم سر انجام كار به كجا رسيد. پذيرايي خوب جشنواره مخصوصا براي من كه از خوردن لذات فراوان مي‌برم حسابي تو ذهنم مانده است. فكر كنم شام آخر بود كه ميز كناري ما دبير شوراي عالي انفورماتيك، استاندار همدان و ... نشسته بودند. يادم مي‌آيد كه غذايشان مفصل‌تر از ما بود. من با اعتراض رفتم كنارميزشان و گفتم: حكمت اينكه شماها وقتي كنار مردم هم هستيد نمي‌تونيد مثل بقيه غذا بخريد چيه؟ يكي از مسئولان گفت: پسر توي اختتاميه هم نزديك بود دردسر درست كني! قصه دردسر اين بود كه توي مراسم اختتاميه مجري مراسم به دادستان همدان هم خير‌مقدم گفت. من هم شروع كردم به غرغر كردن و با صداي نسبتا بلند گفتم: دادستان كيه؟   نفري كه دقيقا جلو من نشسته بود و ريش انبوهي هم داشت، برگشت طرف من و گفت: در خدمتم. من هم گفتم: مي‌خواستم باهاتون آشنا بشم!
داوران از وبلاگ آقاي خامنه‌اي سلام به خاطر عنوانش تقدير كردند؛ وبلاگ من هم هيچ جايزه‌اي نصيبش نشد. قبل از اعلام برگزيدگان كليپ زيباي از جشنواره -كه يك كلوز آپ  از چهره من در حالي كه توي يكي از نشستها خوابم برده بود- پخش شد. از آن موقع تا حالا دست به دامنعکس دسته جمعی شرکتکندگان و برگزار کنندگان جشنواره تمام بچه‌هايي  كه از دانشگاه بوعلي مي‌شناختم، شدم؛ ولي تا الان كه چند سال مي‌گذرد هنوز نتوانستم CD  اختاميه را گير بيارم. در مسير برگشت بچه ها شعر مي‌ساختند و بعد از آهنگ سازي دست جمعي مي‌خواندند؛ مخصوصا براي آن خانمي كه اسمش را گذاشته بودند آسانسور. يكي ديگر از خانم‌ها نيز آواز مي‌خواند. اين موضوع چند نفري را ناراحت كرده بود، از جمله محمد صالح فتاح كه دانشجوي حقوق دانشگاه امام صادق است.
جشنواره همدان خاطرات شيرين و تجربه‌هاي فراواني همراه خود داشت ولي از همه اينها مهمتر آشناي با دوستاني كه دوستي با هركدامشان ارزش صد با تشكر از برگزار كنندگان را دارد. آقاي صفی آريان ممنونم هم بابت جشنواره هم بابت يادآوري خاطراتش.
* گزارش کامل حسین منصور از اولین جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس
شب های همدان
+

۱۳۸۶ تیر ۱۴, پنجشنبه

قطار، افیون شبانه

یکی از شور انگیزترین تجربه ها برای من، سفر با قطار است. هر چند دوره تناوب کوتاه حرکت ها از یزد به تهران و از تهران به یزد واژه سفر را بی مسما کرده است اما اصلا از جذابیتش نکاسته است. مسافرت با قطار همچون یک کمپ شبانه است که از اوایل شب شروع می شود و تا اویل صبح برپاست. می توان در رستواران ساعت ها گفتگو کرده و صدها متر قدم زد! مخصوصا که در ایام سفر نباشد و همسفرانت دائم السفرها یعنی همان دانشجوها باشند. وجه تمایز عمده قطار با سایر وسایل مسافرتی نظیر هواپیما یا اتوبوس، توفیق اجباری هم نشینی با پنج هم کوپه ای است که برای من جذابترین قسمت نیر هست. تقریبا قطار هر بار  فرصتی است برای دیدن آشنایی که مدتها است ندیدمش. دیدن یک آشنای قدیمی در تعلیق فراغتٍ شبانهٍ این کمپ، شور وصف ناشدنی دارد. البته ناآشناها (خصوصا اگر یزدی باشند) با بحث های مفصل، قهقه های ته دلی، شنیدن از تجربه های گوناگون و آشنایی های جدید، مست کننده است. این افیون آنچنان عتیاد آور است هرگز در شرایط عادی وسیله دیگیری را برای مسافرت انتخاب نمی کنم. قمار اینکه ترکیب هم کوپه ای هایت هر چگونه خواهد بود، حض این کمپ شبانه را به نهایت می رساند.

۱۳۸۶ خرداد ۳۱, پنجشنبه

مرزهای سرخ گفتمانها


اگر به لینکهای کنار وبلاگها دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که عموما وبلاگها با لینکهایشان حلقه های بسته ای را تشکیل می دهند؛ به گونه ای که این تصور را پذیرفتنی می کند که جهان سایبر اساسا همین حلقه است. البته این موضوع به معنی وجود پروژه ای آگاهانه بدین منظور نیست. هر فرد به واسطه اعضای یکی از این حلقه ها وارد جهان سایبر می شود، که در اصل محدود به یک حلقه خاص است. تقریبا هر یک از این حلقه ها ذیل گفتمانی متمایز حیات دارند و اگر بحثی هم بین شان وجود دارد همان به اصطلاح بحث های درون گفتمانی است.  نمی دانم این تجربه را داشته اید در زمانی که فکر می کنید تمام وبلاگ های جدی را می شناسید با هر مکانیزمی با وبلاگی جدید و به تبع آن با حلقه ای از وبلاگها آشنا می شوید تا کنون هیچ اطلاعی از آنها نداشته اید؛ در حالی که آنها مدتها است سابقه تولید محتوا را داشته اند و بطور جدی مخاطبان خاص خود را. اگر چنین تجربه ای را داشت اید حتما این را هم لمس کرده اید که در این حلقه های  جدید فضایی متفاوت و روحی دیگر در جریان است .نوع ادبیات نوع بحثها و مسائل آنها به شدت متفاوت است. برای نمونه در حلقه های سیاسی حلقه وبلاگهای متعلق به طیف محافظه کاران اقتدارگرا این تجربه را به خوبی نمایان می کند. چند بار وقتی خواستم این دسته از وبلاگها را به دوستانم معرفی کنم عموما با این سوال مواجه شدم " مگه راستی ها هم وبلاگ می نویسن؟" این نشان می دهد بسیاری حتی روحشان هم خبر ندارد که چه انبوه از وبلاگهای محافظه کار یا به اصطلاح اصولگرا فعالند و مخاطبان خاص و فراوان خودشان را هم دارند. البته پل زدن بین این دو حلقه از وبلاگها (اصلاح طلب- محافظه کار) چندان برای طرفین مفید نیست، زیرا در هرکدام از حلقه ها بحث ها ادبیات و مسایل مخصوص به خودشان درجریان است که برای گفتمان حلقه دیگر موضوعیت ندارد.اگر بحثی هم در حلقه اصلاح طلبان در جریان است بحث بین خودشان است و در حلقه اصولگرا نیز اوضاع به همین ترتیب است. حتی فراتر از آن  آنقدر مفصل بندی مفاهیم در این دو گفتمان متفاوت شده است که در صورت ارتباط نیز گزاره های طرف مقابل به عنوان گزاره های غیر معتبر طرد خواهد شد. به نظرم می رسد اتفاق خطرناکی در جامعه ما در حال رخ دادن است و وضعیت و فضای گفتمانی این دو حلقه نشانی است از آن.
مشکل این است که گفتگو و بحث بین این دو جریان عمده سیاسی -که دو اقلیت بزرگ را در جامعه نمایندگی می کند- وجود ندارد. فاصله گفتمانی چنان در حال افزایش است که شاید در آینده نزدیک امکان گفتگو از بین برود. در حالی که به نظر من شکاف اصلی در جامعه ما همان شکاف و مسایلی است که این دو طیف را از هم جدا می کند، نه از آن دست از مسایل که درون، هریک از اینها را از هم تفکیک می کند. فرضیه  من این است که اگر مسیر به همین گونه ادامه یابد در آینده فقط توازن قواست که می تواند بین این دو طیف صلح و سازش ایجاد کند. به عبارتی مرزهای این دو گفتمان سرخ خواهد بود. عنصر یا عامل دیگری وجود ندارد که بتواند نوعی همبستگی و همزیستی بوجود آورد. البته راه اجتناب از این سر انجام نیز انتقال گفتگو ها و بحث ها روی شکاف ها اصلی بین این دو گفتمان و نه بحث های درون گفتمانی است. در این زمینه می توان از فضای سایبر آغاز کرد و به جای بحث با خودمان با اصولگرایان بحث کنیم و از آنان نیز دعوت کنیم وارد این گفتگو شوند.

***
 می توانید با وبلاگها زیر با یکی از این حلقه ها آشنا شوید و با آنها گفنگو کنید.

آب و آتش : تقی دژاکام - نویسنده کیهان - در ادبیات و اندیشه دستی بر آتش دارد.

اميد مهدی‌نژاد : شاعر - ادیب و طنزپرداز - عضو تحریریه سوره بودند که فعلا همکاری نمی کنند!

بزمانه: حمید بزم شاهی - خبرنگار فارس - احمدی نژادی است. 
بيداری ۵۷ : به اسم مستعار می نویسد. به شدت احمدی نژادی است. اما گاه نیز به شدت به گروه هایی مثل رایحه ی خوش خدمت می تازد. آخرین این ها در اعتراض به نوع عملکرد شورا در انتخاب شهردار بود. از احمدر نژادی ها انتقاد کرده بود که چرا از بیادی و به قول خودش «حسن مساله گو» حمایت کرده اند!

پاسداران : ابوذر از اولین های وبلاگ نویسی اصول گرا است. نسبت به احمدی نژاد به شدت متعصب است. محافظه کاری شدیدی در کار دارد.
پدرخوانده : دیبر سرویس بین الملل روزنامه حزب الله است، اما به رغم افکار و اندیشه های این روزنامه، قالی بافی نیست. سال آخر علوم سیاسی دانشگاه امام صادق است. به احمدی نژاد رای داده است اما دیگر چندان به وی علاقه ای نشان نمی دهد....
پلخمون : محمدجواد میری - مشهدی است. از جنیش عدالتخواه دانشجویی است. از امام صادق فارغ التحصیل شده است در رشته ی معارف اسلامی و الهیات با گرایش فلسفه - از هنر و فرهنگ و فلسفه می داند. سردبیر سابق مجله ی آینده سازان (انجمن اسلامی دانش آموزان کشور) بود و جزء تحریریه مجله سوره- 
پیاده‌رو خاطرات : از قدیم می نویسد. بیشتر نگاه تاریخی دارد. احمد نژادی است. 
تأملات : مجید بذرافکن. در حال خواندن برای دکتراست- سردبیر سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی - نزدیک به سایت رجا نیوز- در تاریخ دستی از دور بر آتش دارد.
تاربلاگ ایلیا : دانشجوی ریاضی است - احمدی نژادی است اما معتدل و به شدت فعال - ضد مدرنیته - لینک یک دیوانه اش را هم ببین. طنز است. در حوزه جهان اسلام نیز فعال است.
تردید راهی به دانایی: محمد سرشار- مسئول فرهنگسرای دانشجو- فارغ التحصیل نشده از امام صادق - زمان انتخابات ریاست جمهوری بیانیه ای در حمایت از احمدی نژاد از سوی نویسندگان و هنرمندان منتشر کرد.
حامد طالبی : خبرنگار خبرساز فارس است که به دلیل انتشار مطلبی درباره ی ورودش به سفارت دانمارک مطرح شد. خبر دیگری که مطرح اش کرد درباره ی عدم حضور احمدی نژاد در یک مراسم رقص بود که بازتاب منتشرش کرد. با رجانیوز ارتباط زیادی دارد و همفکر شان است.  
خودجوش : از بچه های جنبش عدالتخواه دانشجویی است. درباره ی جنبش دانشجویی در فضای حزب اللهی می نویسد. قالی بافی است.

راوی : مجید عزیزی و دوستان این وبلاگ را به روز می کنند - مجید عزیزی از اولین بلاگرهای حزب اللهی است - وبلاگ قبلی اش زورو بود. قالیبافی است. 
فرهنگ و ارتباطات : دکتر حسام الدین آشنا - معاون پژوهشی سابق دانشگاه امام صادق بود. استاد ارتباطات است. روحانی بوده است که لباسش را ترک کرده است.
قفس تن : آبادگران جوانی است. موضوع وبلاگش صهیونیزم است.

محمود احمدی نژاد : یک آدم معمولی است!
نسل خمينی : احمدی نژادی است. موضوع فعالیت اصلی اش امام خمینی در دنیای امروز است. گزارش هایش از کشورهای اسلامی و تحلیل هایش از مسائل دنیای اسلام خواندنی است.

وب نگاشت : سجاد جوزدانی - هرچند به احمدی نژاد رای داده است اما به دلیل افکار روشن فکرانه اش  مطرود برخی دوستان است. علاقمند به مطهری و اندیشه هایش است.  به طور خلاصه بیشتر روشنفکر دینی است تا اصولگرا. ولی خود را اصولگرا می داند.

يادنامه : حسن روزی طلب - دانشجوی امام صادق بوده است، اما اخیرا به دانشگاه علامه انتقالی گرفته است. - سردبیر رجانیوز است. قبلا هم در شریف نیوز و سایت خدمت بوده است.

يک دانش‌جوی بسيجی غربزده : قالی بافی است - فضایش فرهنگی است - به فضای نشریه ی سوره نزدیک است و اندیشه های امام خمینی را دنبال می کند .

کافه اندیشه: همان طور که نوشته است دانشجوی دکترای حقوق جزاست - اما وبلاگش سیاسی است - بخش اندیشه را در رادیو جوان اداره می کند - فارغ از تحصیل شده از امام صادق است - آنچنان در برنامه های رادیویی اش از احمدی نژاد حمایت می کند که تا حد اخراج پیش رفته است. اما هنوز ثابت قدم است- مثلا در برنامه ها با حامد طالبی به عنوان کارشناس مصاحبه کرده است.

یادداشتهای یک استشهادی : محمدمسیح مهدوی این وبلاگ را می نویسد - موضوع اصلی اش را دل نوشته شخصی تشکیل داده است. گاه روزانه به هزاران بازدید می رسد. حامی قالیباف بوده است.

۱۳۸۶ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

اعتراض به اخراج اساتید


نامه سرگشاده انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه تربيت مدرس به رياست دانشگاه

جناب آقاي دکتر فرهاد دانشجو
رياست محترم دانشگاه تربيت مدرس
 با سلام
 نزديک به دو سال از مديريت جنابعالي بر دانشگاه مي گذرد. اين مدت فرصت مناسبي بود جهت ارتقاء علمي و فرهنگي دانشگاهي که مولود انقلاب است. تربيت مدرس بدليل تمرکز بر دوره تحصيلات تکمِيلی در زمان طرح ضرورت جنبش نرم افزاري، توليد علم و تاسيس کرسي هاي نظريه پردازي و نقد توسط مقام معظم رهبري، استعداد نقش آفريني در اين مسير داشته و دارد. اما اين فرصتها و مزيتها به سرعت در حال از در دست رفتن است. علاوه بر اينکه که شاهد جنبش نرم افزاري، توليد و تاسيس کرسي نقد نيستيم متاسفانه روزي نيست که رسانه ها خبر از تنگ شدن عرصه و زمينه سازي براي حذف اساتيد اين دانشگاه ندهند.
جناب آقاي رئيس
توليد علم خصوصا در رشته هاي علوم انساني ارتباط تنگاتنگي با امکان طرح ديدگاه هاي مختلف در فضاي آرام ناشي از آزادي آکادميک دارد. نمي توان در اين حوزه انتظار انجام پژوهشهاي جدي و مفيد را داشت اما از قبل نتايج مجاز را ابلاغ کرد و انتظار داشت تمام پژوهشگران و محققين به نتايجي مطابق سليقه مديران دانشگاه برسند.
کجا  مناسب تر از دانشگاه تربيت مدرس و مقاطع تحصيلات تکميلي براي طرح و بحث ديدگاههاي مختلف؟
آقاي دکتر
قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران بعنوان ميثاق ملي بر حق آزادي بيان و عقيده تاکيد کرده است و راه را بر سلب آزاديهای مشروع ولو با وضع قوانين، حتي به دليل حفظ امنيت و تماميت  ارضي کشور بسته است. با کدام قاعده  و استناد به کدام قانون اعضاي هيئت علمي دانشگاه بايد همچون شما بيانديشند؟
جناب آقاي دانشجو
يکي از نقاط تاريک رژيم طاغوت از بين برد فضاي آزاد و برخورد با دانشگاهيان بوده است. از اينرو يکي از ثمرات انقلاب اسلامي و افتخارات نظام جمهوري اسلامي، آزادي دانشگاهها و ايجاد فرصت نقد براي دانشگاهيان است. آيا شما نبايد بعنوان يک مدير در نظام جمهوري اسلامي با در نظر گرفتن منافع ملي، حافظ و پاسدار آزادي آکادميک به عنوان دستاورد انقلاب اسلامي و آبروي نظام جمهوري اسلامي باشيد؟
عاليجناب
تاريخ تمام گفته ها و کرده هاي انسانها را در خود ضبط مي کند و بي رحمانه به قضاوت در مورد آنها مي نشيند. به قضاوت تاريخ در مورد قرون سياه وسطي اروپا بنگريد و داوريش را در مورد دادگاههاي تفتيش عقايد بشنويد. آيا نگران نيستيد که تاريخ در مورد ما هم اينچنين قضاوت کند؟
رياست محترم دانشگاه
دين مبين اسلام و حکومت ديني اکنون بيش از هر زمان ديگر مورد هجمه کساني است که آن را دين تنگ نظري و جمود مي خوانند و با بهانه و اشاره اي در پي يافتن شاهدي بر عدم امکان تحمل و گفتگو در جامعه اسلامی هستند. اگر خود را مومن به اين دين شريف مي دانيد آيا صحيح است که با برخورد نسنجيده و خارج از حدود شرعي لبه دوم قيچي دشمنان اسلام تکميل شود؟
جناب آقاي دکتر دانشجو
ما بر مبناي تکليف شرعي و انساني بر خود لازم ديدم که ضمن تذکر موارد فوق از حضرتعالي درخواست تجديد نظر در برخورد ناصواب و فراقانوني صورت گرفته با اساتيد –که شائبه حذف و تنگ کرده عرصه بر آنان بدلايل سياسي را ايجاد کرده است- ازجمله برخورد صورت گرفته با روحانيون نوانديش دکتر محسن کديور و دکتر ابوالفضل شکوري را داريم. اميد آنکه دور انديشي شما، پايبنديتان به دين، تقيدتان به اصول انساني و احترام حضرتعالي به قانون شما را از اين آزمون سر افراز بيرون بياورد.

با تشکر
انجمن اسلامي دانشجويان
خرداد ماه 86

اف بر ما

بر آنان که حقوق انسانی و انسانیت را توطئه غرب می شمارند، بر آنان که پروای قضاوت تاریخ را ندارند، بر آنان که حرمت قانون را پاس نمی دارند، بر آنان که علقه دین ندارند، بر آنان آبروی مانده جمهوری اسلامی را به پشیزی می فروشند، برای آنانکه اساسا دانشگاه را برنمی تابند و حق متفاوت اندیشدن را به رسمیت نمی شناسند، دادگاه تفتیش عقاید را به راه می اندازند، بر خلاف قانون و بدون رعایت تشریفات آن افراد را به سبب نتایج تحقیقات علمی مورد پیگرد قرار می دهند، دین را پوستین وارونه می کنند و چوبی برای راندن غیر خودی و لکه ننگ حذف منقدین را بر دامن نظام می نشانند، حرجی نیست که دکتر کدیور را ناگزیر بر رفتن کردند. اما خیل دانشجویان را چه شده است که اینهمه را دیدند و سکوت کردند؟ همکاران ایشان چگونه توانستند با سکوت وی را بدرقه کنند؟
دکتر کدیور از دانشگاهمان رفت و امیدوارم  انجمن حکمت و فلسفه میزبان خوبی برای ایشان باشد اما ننگش می مانند برای کسانی که او را بر نتافتند و سر افکندگیش برای ما که سکوت کردیم.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

اختيار، گناه و سعادت


ورود نيروي انتظامي براي تعيين حدود حجاب بحثهاي فراواني را حول اين موضوع آفريد. البته خط قرمزهاي فراوان ازيك طرف و ادغام تعيين قهرآميز نحوه پوشش با مواردي نظير برخورد با متعرضين و مزاحمين زنان از سوي ديگر مانع از آن شد كه بحثهاي صورت گرفته در بستري از شفافيت، روشنگر مسئله باشد. از اينرو من در ابتداي اين ياداشت بخشهاي از طرح پليس مانند برخورد با مزاحمين زنان را ازبحث تعيين اجبارآميز حدود حجاب حذف مي‌كنم. آنچه باعث اين تفكيك مي‌شود هم روشي است براي خورد كردن مسئله و جلو گيري از كلي بافي، هم محتوايي. حضور پليس براي حفظ امنيت شهروندان به طور خاص زنان از تعرض امري است معقول كه ربطي به باور به يك آموزه ديني يا اعتقادي ندارد. در حالي كه حدود حجاب برگرفته از يك آموزه جامع است كه ادعايي بيش از تنظيم روابط بين افراد را دارد؛ بلكه فرد، سعادت و تعالي او را نيز مدنظر دارد، يا حداقل آن نوع حجاب كه براي اين اساس توصيه شده‌است مدنظر من است. هر چند اما و اگرهايي در مورد اين كه حجاب به معناي رايج اساسا براي بايه آموزه‌هاي ديني هست يا نه وجود دارد، اما من فرض را بر اين مي‌گزارم كه پذيرفته‌ايم كه دين(اسلام) رعايت حجاب را شرط سعادت انسان شناخته است. با پذيرفتن اين موضوع سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا دولت مسئوليتي در قبال سعادت انسان بر وفق آموزه‌اي خاص را دارد يا اينكه حكومتها بايد در مقابل آموزه‌هاي مختلف بي‌طرف باشند و نقشي در اين زمينه ندارند؟ در اين تفكيك هم فرض را بر اين مي‌گزارم كه در جامعه ما پذيرفته شده است كه حكومت بيط‌رف نبوده و خود مدافع آموزه خاص است و وظيفه دارد بر طبق آموزه‌اي خاص در سعادتمند شدن افراد دخيل باشد. حال يك تفكيك ديگر موضع را تا حد زيادي روشن مي‌كند. جنس اين سعادت چيست؟ آيا شبيه سلامت جسم است؟ به اين معنا كه شما در هر صورت اگر دارويي بخوريد صرف نظر از باور شما در مورد دارو، تاثير مشخصي در بهبودي شما خواهد داشت. و اينكه به هر روي در صورت تماس با ويروس آنفولانزا شما به اين بيماري مبتلا خواهيد شد. اين موضوع فارغ از اراده شماست. و يا اينكه اين سعادت از جنس سعادت اخلاقي است كه باور و اراده شما در آن تعيين كننده‌است. به طور مثال هرچند شما با اراده، ضعيفي را دست گيري كرده باشيد ولي در باور شما اين كار ارزشي نداشته باشد يا در نمونه ديگر علي رغم باور شما بدون اطلاع پولتان را به فقيري انفاق كنند يا به ناچار يا اتفاقي ضعيفي را دستگيري كرده باشيد. به نظر مي‌رسد درك عمومي گواهي مي‌دهد كه نتيجه اين افعال سعادت خلاقي را در بر نخواهد داشت.

بديهي است مولفه اراده نيز مستلزم وجود اختيار و وجود گزينه‌هاي متعدد است. به عبارت روشن‌تر تا زماني كه انتخاب گزينه غير اخلاقي ممكن نباشد انتخاب فعل اخلاقي موضوعيت ندارد. به نظر من سعادت ناشي از رعايت حجاب با تفكيك‌هايي كه در ابتدا انجام دادم جز اين دسته(سعادت اخلاقي) است. و حضور پليس و ازبين بردن اختيار افراد در انتخاب (مختارانه) حجاب به عنوان يك آموزه ديني امكان رشد اخلاقي را در اين زمينه از جامعه سلب مي كند.