جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

میرحسین پرسید هنوز وبلاگ می نویسی؟!

دوستی پیشنهاد داده است که خاطره  روز شکست حصر را بنویسیم.  لحظه پیروزی را تصور کنیم. خاطره ما در روزی که میرحسین موسوی آزاد می شود. به قول خوابگرد: شما هم خودتان را در قرار ملاقات با یکی از این سه نفر در عصر روز آزادی تصور کنید و چند کلامی را که به ذهن‌تان می‌رسد، هر چه باشد حتا اگر یک جمله، با همین تیتر «در ساعت پنج حصر» بنویسید. دو سال حبس بی محاکمه و آزار آنان به خاطر ایستادگی‌شان در دفاع از حقوق من و شما.
من بلافاصله یاد یک رویایی افتادم که مدتها پیش، از شکست حصر میرحسین دیده بودم. از او پرسیدم که می شود این رویا رو بجای خاطره بنویسم، گفت اشکال ندارد. خدا را شکر شبی که این خواب را دیدم جز ایامی بود که یادداشت های روزانه ام را می نوشتم. الان گشتم و پیداش کردم. فقط برای این گویا تر بشود یادداشت های آن روزم را با چند جمله گویا تر کردم. البته این جمله هایی که الان اضافه کردم را توی کروشه [] گذاشتم.

میرحسین-
«امروز خواب مهندس رو دیدم خواب دیدم. خواب دیدم با یکی می خواستم برم دفتر

ش می دونستم که فضا امنیتی و مثلا تو خواب می دونستم هر کی بره سمت دفتر می گرنش و این حرفها. از اون طرف هم احساس می کردم مهندس تنهاست باید برم. در هر صورت با یک اتوبوس راه افتادم. رسیدم دیدم در دفتر بازه.[این باعث تجب من بود. چون انتظار داشتم به دفتر نزدیک شوم با برخورد امنیتی مواجه می شوم. بر عکس کلی آدم اومده بودن برای دیدن مهندس] رفتم تو خیل شلوغ بود. [یعنی حصر شکسته بود] گفتم می خوام مهندس رو ببینم. یکی که نمی دونم کی بود که کارهای دفتر روی می کرد گفت امروز وقتها پره. [خیلی خوشم نیومد که گفت امروز وقت نیست] چند باره اراده کردم بدون نوبت همینجوری برم تو که نرفتم. راه افتادم به سمت خونه. بازهم با اتوبوس. [توی اتوبوس خط واحد به سمت صادقیه بود.] تو راه مهندس زنگ زد. نمی دونم چرا پرسید هنوز وبلاگ می نویسی یا نه ولی در هر صورت گفت باید یک بیانیه بدم در مورد مسائل روز. یکجوری که من احساس کردم به یک بولتن احتیاج داره پرسیدم بولتن می خواین.[ اینجوری تو ذهنم بود که مهندس می خواد دقیق بدونه تو این مدت که تو حصر بوده چه اتفاقاتی افتاده] گفت آره. گفتم باشه براتون آماده می کنم. تو ذهنم بود که آماده کردم براشون ایمیل می کنم.»





----------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
تصور کنید رهبران جنبش سبز هر سه آزاد شده اند و قرار باشد هر یک از ما امکان چند کلام حرف زدن خصوصی با یکی از آن‌ها را داشته باشیم، من این‌ها را می‌گفتم. شما هم خودتان را در قرار ملاقات با یکی از این سه نفر در عصر روز آزادی تصور کنید و چند کلامی را که به ذهن‌تان می‌رسد، هر چه باشد حتا اگر یک جمله، با تگ «در ساعت پنج حصر» بنویسید. اگر نوشتید، این پی‌نوشتِ راهنما را هم با یکی از تگ‌های زیر به آخر آن اضافه کنید تا بقیه هم خبر شوند و بنویسند.
#بیست_و_پنج_بهمن

#در_ساعت_پنج_حصر
#دوسال_حبس_بی_محاکمه_سران_جنبش_سبز

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

انقلاب ما مردم

احساس در اقلیت بودن حس عجیبی است. یکی از جاهایی که این حس به من دست می‌دهد نسبتم با انقلاب است. نمی‌دانم درست است یا نه ولی گویی یک حس منفی عجیبی- البته قابل فهمی- نسبت به انقلاب سال ۵۷ در فضای عمومی در حال شکل گرفتن است، در حالی که هر بار این بازخوردهای منفی را می‌بینم و به خودم مراجعه می‌کنم می‌بینم حسِ مثبتم به انقلاب کمتر که نشده هیچ بیشتر هم شده است.
اینکه مردم با حضور مستقیم خودشان یک استبداد -که زمانی هیچ کس فکر نمی‌کرد می‌شود تکانی به آن داد و نیروهای مختلف سیاسی تلاش برای تغییر آن را کاری نامعقول و نشدنی و قدرت‌های بزرگ آنرا جزیره ثبات می‌دانست- را متلاشی کردند بطور غیر قابل وصفی برایم هیجان انگیز است. نه فقط در سطح ساختار کلان سیاسی، حتی پیامدهای اجتماعی‌اش که شاید خیلی به چشم نیاید خیلی وقت‌ها برایم شورانگیز است. اینکه ما از فردای انقلاب دیگر خان و خان بازی نداشتیم هنوز هم من را شگفت زده می‌کند.

انقلاب ما

انقلاب تا وقتی مردم حضور مستقیم در سیاست دارند وجود دارد. وقتی سیاست به نهاد‌های حکومتی واگذار شد انقلاب پایان یافته است. از آن به بعد نمی‌توان از عوارض انقلاب گفت. نقد انقلاب تنها می‌تواند معطوف به دوره‌ای باشد که انقلاب زنده است.  یعنی‌‌ همان زمانهایی که مردم حضور مستقیم در سیاست دارند. به عبارتی نمی‌توان رفتار حکومت دهه ها بعد را پای انقلابی نوشت که دیگر وجود ندارد. همانطور که رفتار پهلوری را کسی پای انقلاب مشروطه نمی‌نویسند. و البته وقتی مردم حضور دارند ربودن انقلاب حرف بی‌مبنایی است.  انقلاب را نمی‌شود دزدید، ربود یا مصادره کرد. می‌شود نقش مردم در سیاست را نپسندید یا درست ندانست. انقلاب نقش مردم در سیاست است. خوب یا بد‌‌ همان است که مردم می‌آفرینند. در غیاب آن‌ها حکومت و نظام حاصل از انقلاب می‌تواند به مرور با خود آن کاملا بیگانه شود همانطور که بعد از انقلاب علیه سلطنت پهلوی دوباره ساختار استبدادی بازتولید شد.

اینکه خیلی از مناسبات سلطنتی دوباره بعد از انقلاب بازتولید شد نمی‌دانم چطور می‌تواند دلیلی برای نقد انقلاب باشد. مانند این است که کسی بگوید. «انقلاب علیه استبداد بد بود چون دوباره استبداد بازتولید شد. در نتیجه استبداد باید ادامه پیدا می‌کرد که ما دچار باز تولید استبداد نشویم.» مشخص نیست که اگر‌‌ همان استبداد سلطنتی چند دهه دیگر ادامه پیدا می‌کرد و تاریخ ایران نه از یک وضعیت انقلابی و آزاد بلکه از‌‌ همان نقطه استبداد به جلو می‌رفت شرایط کشور به کجا می‌رسید. این سوالی است که احتمالا منتقدان انقلاب خیلی از خود نپرسیده‌اند. بگذریم از رفتاری که مستبد سابق در چند سال آخر حکومتش شروع کرده بود. شخصی کردن همه تصمیمات حکومت حتی بودجه سالانه کشور و بی‌توجهی به برنامه‌های سازمان برنامه بودجه. بلند پروازی‌های نظامی و …

از نظر من در اینکه انقلاب بهمن ۵۷ یک انقلاب مردمی علیه سلطنتی استبدادی بود تردیدی وجود ندارد. همین طور اینکه آیت الله خامنه‌ای بخش مهمی از مناسبات سلطنتی را -بجز تعیین ولیعهد- بازتولید کرده‌اند نیاز به کنکاش فروانی ندارد. در این شرایط اینکه آیت الله خامنه‌ای خود را «رهبر معظم انقلاب» بنامد تنها در آن صورت تناقضی مبتذل نیست که منظور ایشان نه انقلاب مردمی سال ۵۷ علیه استبداد و سلطنت، بلکه انقلاب جدیدی باشد که به همت نیروهای بسیج شده و مسلحه در حال بازتولید کامل سلطنتی جدید است.

پینوشت: درباره رمان در حضر

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

سازماندهی آنلاین برای فعالیت های غیر آنلاین

جمع بندی نظرات بخش اول (کلیات)


پیش تحریر: چندی پیش با توجه اهمیت مسئله حصر به صورت آنلاین به هم اندیشی نشستیم. متن زیر بخشی از جمع بندی حاصل از نظر و پیغام های عمومی و خصوصی ای است که ارسال شد. (اینجا و اینجا) البته ایده های عملیاتی ای که جمع آوری شده اند در این مرحله در این متن نیامده اند. همچنین ممکن است به شکلی ناخودآگاه گرایش تنظیم کننده متن در جمع بندی موثر بوده باشد، به همین دلیل احتیاج به حک و اصلاح همچنان باقی است. و قطعا همچنان ایده ها، نکات و طرح های جدید می توانند چشم انداز آینده ما را روشن تر کنند.


 

بازداشت خانگی میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد معنایی بیش از کتمان حقوق اساسی این سه نفر دارد. بازداشت خانگی غیر مجاز اعلام کردن خواست تغییر و تحول در وضعیت کشور، به شکلی متفاوت از نظر آیت الله خامنه ای است. حصر میرحسین تنها نقض حق اساسی او نیست بلکه کتمان خواست و رای و نظر متفاوت بخش های مهمی از جامعه برای تعیین سرنوشت کشور به شکلی متفاوت است. این موضوع وقتی بیشتر نشان از شرایط سخت کشور دارد که به این نکته توجه داشته باشیم که صدایی که میرحسین نمایندگی آن را می کند میانگین خواست کسانی است که پیگیر تحول و تغییر  در کشور هستند. تثبیت حصر میرحسین متضمن  بدیهی شدن این نظم ظالمانه است. مقوم این ایده که اراده ایجاد هرگونه تغییر در سیاست های غلط آیت الله خامنه ای نتیجه ای جز حذف ندادیوار نویسیرد، و تنها امکانِ بودن، این است که تسلیم رای و نظر ایشان باشیم. یعنی برای بودن پیشاپیش باید متفاوت بودن مان را رها کنیم و اجازه اندیشیدن به هیچ گونه بودنِ دیگری را نداشته باشیم. به همین خاطر است که حتی کسانی که تنها پیگیر وضعیت روزمره معیشتی شخصی یا حفظ کرامت و احترام خویش در برخورد با ماموران حکومت باشند با این نظم برخورد پیدا می کنند. و از این روست که کتمان رای ما برای تغییر و اصرار ما بر حفظ کرامت مان، در حصر کسی که رای و نظر ما را نمایندگی می کرده عینیت پیدا کرده است.


تا وقتی آیت الله خامنه ای می تواند و یا برایش به صرفه است که میرحسین موسوی و مهدی کروبی را در حصر نگه دارد طبیعی است مطالباتی که آنها نمایندگی می کرده اند را به رسمیت نخواهد شناخت و از آن مهم تر به انتخابات واقعی که امکان تغییر سیاست ها با رای مردم در آن وجود دارد تن نخواهد داد. از این روست که تلاش ما برای باز پس گیری حق داشتن هویت های سیاسی متفاوت از سیاست های رسمی حکومت و همچنین حق انتخاب برنامه های متفاوت برای اداره کشور از کوچه اختر می گذرد. ما برای احیای نهاد انتخابات ناگزیریم استبداد را مجبور کنیم از نفی ما عقب نشینی کند و مجاز بودن خواست متفاوت ما برای سرنوشت کشور را به رسمیت بشناسد و عینیت آن وضعیت حصر خواهد بود. تا مادامی که رهبران جنبش سبز بر مطالبات ما پایداری می کنند وضعیت آنها نشانگر نسبتی است که حاکمان با خواسته های ما برقرار می کنند.


هر چند به نظر نمی رسد برای این دوره از انتخابات شاهد گشایش در فضای سیاسی کشور باشیم اما اگر ایام انتخابات زمانی برای طرح انتخاب های متفاوت باشد دقیقا همان زمانی است که ما باید تلاش کنیم انتخاب کتمان شده مان را به استبداد تحمیل کنیم. ستاد انتخاباتی ما در این دوره همان ستادی است که برای شکست حصر تلاش می کند.


بر این اساس مهم ترین و جدی ترین هدف در ایام پیش رو تلاش برای شکست حصر رهبران جنش سبز است. البته برای رسیدن به این هدف باید به پیگیری اهداف کوتاه مدتی نظیر سازماندهی نیروهای فعال جنبش سبز با استفاده از الگو های جدید مخصوصا استفاده از ظرفیت شبکه های آنلاین برای فعالیت در فضای غیر آنلاین داریم.


ما برای اینکار ستادی به عنوان «سلام» تشکیل خواهیم داد. این عنوان پاسخ به سلامی است که میرحسین از  حصر برای مردم فرستاد و این سلام استعاره ای از پاسخ ما خواهد بود. سلام امیدبخش و متصور کننده ی روزی است که می توانیم با میرحسین به راحتی ارتباط داشته باشیم.


در چه شرایطی می خواهیم دست به این کار بزنیم؟ در شرایطی که گرایش های منتقد و تحول خواه، احزاب و گروه های سیاسی اصلاح طلب و نیز اتحادیه های صنفی قابل توجهی امکان فعالیت ندارند. در نتیجه فعالیت اجتماعی رسمی برای تحول و تغییر بسیار سخت می نماید. رفتار حاکمیت در انتخابات مجلس نهم نشان داد که آنها برخلاف گذشته در ایام انتخابات به دنبال کسب مشروعیت نیستند بلکه هدف شان را نشان دادن اقتدارشان گذاشته اند. به همین دلیل است که بر خلاف گذشته در ایام انتخابات نه تنها فضا بازتر نشد بلکه شرایط بسیار امنیتی هم شد. از طرفی به نظر می رسد اکنون توان سازماندهی شده ی جامعه در حد و اندازه ای نیست که بتواند در عرصه ی موازنه ی قوای مادی، قدرت استبداد را مجبور به تمکین به حد و مرز های قانونی اش بکند. جامعه درگیر مشکلات اساسی معیشتی است و نیروهای فعال پراکنده هستند. بخش های مختلف جامعه مرعوب، محبوس یا تبعید شده اند و عده ای نیز با پروژه های غیر واقعی به هدر رفته اند.


در عین حال خواست تغییر همچنان پر رنگ در جامعه وجود دارد. نارضایتی های گسترده، با دلایل متعدد جامعه را فرا گرفته است. ایام انتخابات هم می تواند جامعه را سیاسی تر کند. گرچه در فضاهای رسمی امکان تبلور خواسته تغییر مهر ممنوعیت خورده است اما همچنان عرصه های غیر رسمی و شبکه های اجتماعی  به حیات خود ادامه می دهند و به مرور حتی عرصه های جدیدی را به روی ما می گشایند. نهادهای سیاسی از بین رفته اند اما سرمایه ی اجتماعی گروه های پیگیر تغییر و تحول افزایش یافته است.


اما چگونه و با چه راهبردهایی؟


۱- فعالیت علنی: یک جنبش اجتماعی وقتی شکل می گیرد که بخش هایی از جامعه بدون اینکه در یک سازمان رسمی به هم متصل باشند یا شناخت های فردی از هم داشته باشند از طریق ایده و الگو های فعالیت به هم پیوند می خورند. توجه به این مهم وقتی امکان سازماندهی رسمی وجود ندارد و هرگونه تلاش رسمی توسط گروه های امنیتی دنبال می شود، اهمیت ویژه ای می یابد. در صورتی که ما از ترس نیروهای امنیتی جمع هایمان را به روی ارتباطات جدید ببندیم و فعالیت را تنها به افراد شناخته شده محدود کنیم سرکوب محقق شده است. البته معضلات ناشی از کارشکنی امنیتی بر همه هویداست اما بدیهی است که وقتی سازمانی کلاسیک وجود ندارد روی آوردن به فعالیت مخفی برای دور ماندن از چشم امنیتی به همان میزان امکان ارتباط با هم در سطح جامعه را محدود می کند. ما باید الگو ها و فعالیت هایی را طراحی و پیگیری کنیم که امکان فعالیت هم راستا توسط بخش های مختلف جامعه، که همدیگر را نمی شناسند، فراهم آورد. بدیهی است چنین راهی از چشم نیروهای امنیتی مخفی نمی ماند اما برای مقابله با کارشکنی آنها باید روش هایی را انتخاب کنیم که کثرت عددی جامعه معترض و مشروعیت فعالیت آنها در نزد جامعه موانع آنها را بی اثر کند. در نتیجه به جز موارد خیلی محدود فعالیت های ما آشکار و علنی و معطوف به الگو هایی است که فعالیت های مشترک افرادی که همدیگر را نمی شناسند ممکن می سازد. در این میان الگو های فعالیت قابل تکثیر اهمیت فوق العاده ای دارند.


۲- اجماع: جامعه ی ما جامعه متنوعی است. به باور ما هیچ گروهی به تنهایی نمی تواند خواسته های اعتراضی بخش های مختلف جامعه را نمایندگی کند. و از آن مشخص تر امکانات مادی و انسانی و اجتماعی هر کدام از گروه های فعال برای رقم زدن تحولات جدی جامعه ناکافی است. لذا برای امکان فعالیت جدی باید فضایی برای تمام کسانی که حاضر هستند برای هدف این طرح یعنی تلاش جهت شکست حصر تلاش کنند آماده شود. یکی از مهم ترین وظایف ما فراهم کردن امکان و بستر فعالیت هم راستا و با الگو های مشترک برای طیف های متنوعی از جنبش سبز است که پیش از این فعالیت مشترک یا هماهنگ نداشته اند.


۳- حفاظت از سرمایه امید: ما به امید پیروزی و محقق کردن اهداف طرح تلاش می کنیم و نه تنها برای اعتراض یا نشان دادن شرایط وخیم کشور یا قانون شکن بودن طرف مقابل. برای همین حفظ فعالیت امیدوارنه در گفتار، عنوان و تمام فعالیت ها ضروری است. ما در بازنمایی اتفاقات، آن دسته از اتفاقات را انتخاب می کنیم که امید به تغییر را زنده کنند. علاوه بر فضای گفتمانی حاکم بر فعالیت های ما باید امیدوارنه و پر نشاط باشد طراحی پروژه های کم هزینه که احتمال اجرایی شدن و در گام بعدی مثمر ثمر بودنشان بالاست برای افزایش امید و انگیزه ی فعالیت اهمیت بالایی دارد.


۴- سازماندهی آنلاین برای فضای غیر آنلاین: تخریب فضاهای عمومی کشور که امکان طرح نظرات و مطالبات بخش های مختلف جامعه در آن وجود دارد و محدود کردن فعالیت های گروه های رسمی باعث شده است که بسیاری از افراد از ظرفیت شبکه های اجتماعی آنلاین برای گشودن فضاهای جدید و طرح دغدغه های عمومی خود استفاده کنند. هر چند تحلیل هایی که استفاده از فضاهای آنلاین را مخرب می دانند صحیح نمی دانیم اما معتقدیم محدود ماندن به این عرصه امکانات فراوانی که شبکه های اجتماعی غیر آنلاین برای تغییر موازنه ی قوای مادی در اختیار قرار می دهند را از دسترس ما دور می کند. در عین حال وقتی وجود گروه های رسمی پذیرفته نمی شود این فضا یکی از مهم ترین امکان های ما برای سازماندهی است. در نتیجه تلاش ما بهره گیری از شبکه های اجتماعی آنلاین برای سازماندهی یک سری فعالیت ها در فضای غیر آنلاین خواهد بود.


۵- اهمیت فعالیت سبزهای مهاجر: اهمیت ارتباط سبزهای مهاجر با پروژه های مختلف مخصوصا در شرایطی که از یک طرف در داخل کشور فعالیت ها به شدت هزینه بر است و از طرفی سبزهای مهاجر از امکان فعالیت آزادانه تر برخوردار هستند بر کسی پوشیده نیست. اما برای جلوگیری از معضلاتی که حساسیت نیروهای امنیتی ممکن است ایجاد کند، فعالیت های خارج از کشور مستقل از فعالیت های داخل خواهد بود مگر مواردی که سبز های مهاجر تنها نقش ستادی و پشتیبانی و اطلاع رسانی برای فعالیت های داخل کشور را بازی می کنند.


۶- خویشتن داری: خیابان عرصه مواجهه قوای مادی بین گروه های رقیب است و در نهایت هم هر گونه تغییر جدی در عرصه سیاسی کشور به دست کسانی رقم خواهد خورد که بتوانند خیابان ها را از آن خود کنند و تغییر موازنه ی قوا را آنجا تثبیت کنند. اما با توجه به تحلیل و منابع و هدفی که در این طرح پیش بینی شده است ما برای پس گرفتن این عرصه تلاشی نخواهیم کرد و فعالیت های ما تنها معطوف به تغییر موزانه ی قوا در عرصه ی غیر مادی و البته ایجاد اجماع و مطالبه ی اجتماعی شکست حصر خواهد بود. در حال حاضر تظاهر حضور ما در خیابان از طریق دیوار نوشته خواهد تا تظاهرات.


۷- اتاق فکر وسیع: فعالیت های ما مبتنی بر فراخوان های عمومی و درگیر شدن شبکه اجتماعی خواهد بود. گرچه پروژه هایی پیش بینی شده است اما امیدواریم که این پروژه ها نقش چاشنی را داشته باشند و پروژه ها و ایده های بعدی از خلال شبکه های اجتماعی و بارش افکار عمومی به صورت مداوم متولد شوند. تلاش ما مبتنی بر این خواهد بود که امکان جمع آوری و خلق ایده های جدید را فراهم کنیم.


۸- فعالیت انتخاباتی: در شرایطی که حاکمیت قصد برگزاری انتخابات واقعی را ندارد در عین حال همچنان خودش را نیازمند تکرار آئین و تشریفات انتخابات می داند ستاد رفع حصر جایگزین ستاد هایی است که ما پیش از این در ادوار مختلف انتخابات در آن فعالیت می کردیم. ما برای استفاده از آن خاطره های جمعی، مهارت های مشترک و رابطه های جمعی، همچنین برای پیوند زدن آن سابقه با برنامه ی جاری تلاش خواهیم کرد.


۹- هویت جمعی: کار جمعی ما برای هدفی جمعی است. و برای اینکه این فضا و همدلی آسیب نبیند هیچ فردی به نمایندگی از ستاد و یا مسئول بخش هایی از ستاد حق مصاحبه یا استفاده از آن عنوان را برای معرفی خود در مجامع رسمی و سیاسی نخواهد داشت.


به نظر ما برای تشکیل این ستاد باید گروهی برای ایجاد هماهنگی های کلی تشکیل شود. امیدواریم چهره شناخته شده تر و مورد اعتماد تر در این زمینه فعال تر برخورد کنند.


ما امیدواریم سبزهای مهاجر کمیته ای برای رفع حصر، متشکل از گروه های مختلف در خارج از کشور تشکیل دهند که وظیفه ی هماهنگی و فعالیت های خارج از کشور حول محور شکست حصر را بر عهده بگیرد. هر ستاد یا مجموعه ای که اجرای مجموعه ای از پروژه ها را برعهده بگیرد نماینده  ای در این شورا خواهد داشت. افراد به صفت پیگیری پروژه های مشخصی در این کمیته عضو خواهند شد نه نمایندگی سیاسی گروه های خودشان.


در داخل کشور هم از مکانیزم های متفاوتی برای این کار استفاده خواهیم کرد. از آنجا که امکان سازمانی رسمی برای سازماندهی وجود ندارد و گروه ها و نهادهای موجود نیز کم ظرفیت تر از آن هستند که بتوانند همه ی نیروها را جذب کنند سایت همچون دفتری آنلاین خواهد بود که ستاد از ذیل عنوان آن سازماندهی خواهد شد و ارتباط با گروه های مختلف از طریق آن محقق خواهد شد.


یک از مهم ترین کارهای سایت سلام انتشار الگوهای فعالیت و فراهم کردن امکان فعالیت هماهنگ بین افرادی که همدیگر را نمی شناسند با حفظ وضعیت ناشناس بودن. برای اداره چنین سایتی نیاز به سازمانی است دوستان پیش بینی های برای آن کرده اند.


 

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

تاریخ مصرفمان گذشته است

برده آزاد شدهالان عصبانی هستم. در نتیجه جملاتی که الان می‌نویسم را باید با تردید نگاه کرد.
از دیدن فیلم «جانگو آزاد شده» می‌آیم داستان. داستان فیلم  مربوط است به جنوب آمریکا در دوره برده داری. یکی از محورهای اصلیش رفتار ظالمانه‌ای است که با سیاهان می‌شده است. سیاهانی که به بردگی گرفته شده بودند. سفید‌ها و در درجه اولا‌تر اربابان هر جور که صلاح می‌دانند با برده‌ها رفتار می‌کنند. هر جور که صلاح بدانند می‌زنندشان و تنبیه‌شان می‌کنند. بی‌حد و حصر خشونت به خرج می‌دهند. مورد تمسخر و توهین قرار می‌دهند. قاعدتا اکثر برده‌ها از این شرایط در رنج هستند اما نکته تلخ این است که عموما تسلیم این شرایط هستند و حتی اگر در قفس باز باشد هم فرار نمی‌کنند. اعتراضی اگر هست این است که ارباب رفتارش را کمی بهتر کند. یا عصبانی نشود و شلاق نزند. قهرمان فیلم برده‌ای است از خیل برده‌های ناراضی اما با این تفاوت که نمی‌تواند حقارت بندگی را تحمل کند، می‌شورد، خشونت سفید‌ها را با خشونت جواب می‌دهد و...
فیلم را در شرایطی می‌دیدم که ذهنم همچنان سخت درگیر حمله‌ای است که شب گذشته به روزنامه‌ها شد. شبانه حمله کرده‌اند به چهار روزنامه کشور و بیش از ۱۲ روزنامه نگار را بازداشت کرده‌اند. شبیه اتفاقی که در کشور‌های دیگر فقط در شرایط کودتا تجربه می‌شود.
یک لحظه خودمان را در موقعیت برده‌ها دیدم. طرفداران آیت الله خامنه‌ای هر وقت لازم می‌دانند حمله می‌کنند. عشقشان می‌کشد بازداشتمان می‌کنند. هر وقت صلاح می‌دانند کتک می‌زنند. تهمت و دروغ و بهتان و لجن پراکنی که نقل و نباتشان است. کرامت دیگران برایشان پشیزی ارزش ندارد. لازم باشد گلوله جنگی هم به سمت مردم شلیک می‌کنند. احساس می‌کنم موقعیت برده‌ها را داریم. برده‌هایی که تحت ستم و ظلم هستند و از موقعیت خودشان هم ناراضی هستند. اما نکته تلخ این است که خودمان را از‌‌ همان برده‌های ناراضی اما تسلیم می‌دانم‌‌ همان برده‌هایی که در رنجند اما  تنها راه رهایی خودشان را در این می‌بیند که ارباب شلاق را آرام‌تر بزند.
خودم را که نگاه می‌کنم به نظرم سیاست ورزی به سبک پیش از جنیش سبز ما را اخته کرده است. تبدیل شده‌ایم به آدمهایی که فقط بلدیم حرف بزنیم و همه کار جمعی که بلدیم با ارفاق این است که ستاد انتخاباتی تشکیل بدهیم. گفتار سیاسیمان مدام دعوت و آرزوی رفتار عقلانی‌تر از طرف آیت الله خامنه‌ای و طرفدارانش است. انگار از ارباب می‌خواهیم که شلاقش را آرام‌تر بزند. بی‌خاصیتی و تسلیم شدن خودمان را نجابت نامگذاری کرده‌ایم. اسم ترس و جنم نداشته‌مان برای ایستادن جلو تعدی‌های طرفدارن آیت الله خامنه‌ای را گذاشته‌ایم رفتار مدنی و مبارزه بدون خشونت. تاریخ مصرف امثال من که فقط بلدیم حرف بزنیم و ستاد انتخاباتی تشکیل بدهیم گذشته است.
سرمایه‌های ملی کشور که دارایی مشا همه شهروندهای ایرانی است را همچون ارث پدریشان هزینه می‌کنند، ما مقاله می‌نویسم. با سیاست‌های غلطشان اقتصاد کشور را متلاشی کرده‌اند، ما یادداشت می‌نویسیم. تمام امکانات و نهاد‌های عمومی کشور را در جهت منویات شخصی آیت الله خامنه‌ای به کار می‌گیرند ما حتی اعتراض هم نمی‌کنیم. اصلا دزدی‌های کلان می‌کنند حتی اجازه نداریم اعتراض هم بکنیم و ارباب فرمان می‌دهد که کش دادن ممنوع.
ما همان‌ها هستیم که خودمان را به زندان معرفی می‌کنیم برای اجرای حکم ارباب. همان‌ها که همه کتک‌هایی که خورده‌ایم را گذاشتیم لای سبیل و دم بر نیاوردیم. امثال من‌‌ همان برده‌های ناراضی ولی تسلیم هستیم.‌‌ همان برده‌هایی که حتی اگر در قفس‌هایمان هم باز باشد نمی‌توانیم خارج بشویم. ما نیروهای فاسد تاریخ مصرف گذشته شده‌ایم. این تعدی‌های آشکار آیت الله خامنه‌ای نیاز به آدمهایی دارد که نخواهند برده باشند و راه رهایی خودشان را نه نرمش ارباب که شورش بر او بداند. کسانی که ایمان داشته باشد که می‌شود شلاق را از ارباب گرفت. اگر کسانی کتکشان زدند آن‌ها هم کتک بزنند. نسلی جدیدی که فقط باتوم نخورد و بلد باشد باطوم را هم بگیرد و از خودش دفاع مشروع کند. اگر امنیت را از ما می‌گیرند راه حلش کسانی هستند که بتوانند امنیت را از آن‌ها هم بگیرند. نیاز به یک نسل با ایمان‌تر داریم. نسلی که کرامتش برایش مهم‌تر باشد. نسلی که اگر مامور پلیس خواست یکی از اعضای خانواده‌اش را بگیرد که لباسش از نظر ما درست نیست بجای نگاه کردن و خواهش کردن سیلی به صورت آن مامور بزند. آدمهای جدی‌تر که اگر برنامه‌ها و جلسات آنان را خواستند به هم بزنند بدانند که جواب‌ِ های، هوی خواهد بود. نسلی که نخواهد برده باشد نه امثال من که می‌خواهد ارباب را اصلاح کند که شلاق را آرام‌تر بزنند. امثال من به برده بودن خو کرده‌ایم. ما تاریخ مصرفمان گذشته است، ما فاسد شده‌ایم. ما بی‌خاصیت شده‌ایم.

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

*سگ کارگاه

نه دیدم نمی‌شود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیکم را برداشتم. اینجوری شاید می‌شد نور را تحمل کرد. من رفتم تا بابا و سعید -که می‌رفتند به کارگاه سر بزنند- را همراهی کنم. کارگاه‌ها عموما در حاشیه‌ی شهر واقعند. اگر چه محل خواب کارگران در همان کارگاه است ولی وسعت کارگاه باعث می‌شود باز هم وسایل کارگاه به طور جدی در معرض سرقط باشند. معمولا در این منطقه برای رفع این معضل از تیره‌های خاصی سگ استفاده می‌کنند. البته شما باید تصور سگ‌های پشمالو و پاکوتاه جذاب -که گه‌گاه می‌شود در دست افراد در پیاده‌رو‌های خیابان دید- را از ذهن‌تان‌ دور کنید. این سگ‌ها معمولا رنگ‌ها تیره‌ای و پا‌های بلندی دارند. هیبتشان جوری است که شما فقط با دیدن‌شان رنگ‌تان خواهد پرید. نکته جالب اینست که این سگ‌ها که در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند از انواع دیگر آن که در طبیعت رشد می‌کنند وحشی‌ترند. پاردوکسیکاله نه!خوب بگذارید برایتان توضیح خواهم داد.


سمت چپ در ورودی چند اتاق نیمه ساز است که قرار است در آینده بخش اداری کارگاه بشود. که فعلا "سگ کارگاه" را با زنجیری قطور گوشه‌ی آن بسته شده‌‌است. سگ به محض دیدن ما بلند می‌شود و زل می‌زند به ما سه نفر. ظاهر هولناک آن باعث می‌شود من و سعید باوجود زنجیری که سگ را به گوشه‌ای بسته چند متری او متوقف می‌شویم. بابا می‌رود نزدیک. سگ شروع می‌کند به بالا و پایین پریدن و کنار پای بابا می‌نشینید. بابا کیسه‌ای که از قصابی سید گرفت را باز می‌کند. اولین تکیه‌‌ی آن -که فکر کنم بیضه‌ی گوسفند بود- را پرتاب می‌کند. سگ آنرا روی هوا می‌قاپد و شروع به خوردن می‌کند. بابا با دست به سمت ما اشاره می‌کند و می‌گوید "بگیرشون". سگ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد؛ بابا هم لقمه‌ی بعدی را به او نمی‌دهد. تا اینکه سگ به سمت ما حمله می‌کند که به دلیل وجود زنجیر، به زمین می‌خورد. در این لحظه بابا لقمه‌ی دیگری برایش پرتاب می‌کند. این روند برای هر لقمه تکرار می‌شود. سعید از این روند کمی متعجب است. برایش توضیح می‌دهم که سگ اینگونه شرطی می‌شود که در ازای هر حمله بی‌دلیل به یک غریبه و اعلام وفاداری به اربابش پاداش می‌گیرد. این باعث می‌شود که در ساعاتی که زنجیرش باز است به هر غریبه‌ای که وارد کارگاه شود بلادرنگ حمله کند. سعید وقتی دید این سگ حتی استخوان‌ها باقی مانده را به چه راحتی زیر دندانش خورد می‌کند، گفت: بیچاره گوشت تن کسی که برود زیر این دندان.


سعید دلش برای سگ می‌سوزد. آخر علی‌رغم ظاهر ترسناکش، سرنوشت رقت‌انگیزی دارد. سعید گفت: خیلی سخت است که تمام عمر کوتاه‌اش قلاده به گردن در ازای هر لقمه، یک حمله‌ی بی دلیل بکند و یک دریوزگی خفت بار. من در حالی که گالن آب را با احتیاط به سمت سگ می‌بردم تا ظرف آبش را پر کنم گفتم: خیلی دلت به حالش نسوزد. مگر سیستم‌های مختلف به خودمان ما نیآموخته که کجا حمله کنیم، کجا اعلام وفاداری کنیم که از مواهب زندگی بهره ببریم؟ مگر ما هم بر اثر همین تنبیه و تشویق‌ها شرطی نشده‌ایم که چگونه دمب‌مان را برای عده‌ای تکان دهیم و بر عده‌ای خشم بگیریم؟!



* این یادداشت را قبلا در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۸۷ در وبلاگ قدیمیم منتشر کرده بودم که الان دوباره باز نشر دادم.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

معیار شناخت تلاشهای واقعی برای تحول در کشور

کشورمان روزهای سختی را می‌گذراند. معیشت مردم‌مان دچار مشکلات اساسی شده است و چرخ‌های زندگی خانواده‌هایمان به سختی می‌چرخند. دیپلماسی غلط و سیاست‌های ناکارآمد، ما را در مقابل تحریم‌ها و تهدیدهای خارجی به شدت آسیب‌پذیر کرده است. هر روز خبر تعطیلی کارخانه‌ای، ورشکسته شدن صاحب سرمایه‌ای و بیکار شدن کارگرانی را می‌شنویم. اما آیا این سرنوشت محتوم ما بود؟ اگر قانون ارج داشت و رئیس دولت نمی‌توانست قانونی را که خوشش نمی‌آمد اجرا نکند و برنامه چهارساله توسعه را که روندهای قانونی‌اش را طی کرده بود به کناری بگذارد، کار به اینجا می‌کشید؟ اگر مجلس واقعی متشکل از نمایندگان منتخب مردم وجود داشت که خودش را نه وامدار نهاد‌های قدرت که متکی به رای و منافع موکلین خود می‌دید، آیا اجازه می‌داد شوراها و سازمان‌های برنامه‌ریزی کشور بدون تصویب و تایید مجلس با تصمیمات خلق‌الساعه حذف شوند و وضعیت اداره کشور به تصمیمات فردی واگذار شود؟ اگر تمام ارکان حکومت به قانون اساسی پایبند بودند، خود را مجبور به پاسخگویی می‌یافتند و فشار مسئولیت را روی خود احساس می‌کردند، آیا آیت‌الله خامنه‌ای سکان سیاست خارجی کشور به گونه‌ای هدایت می‌کرد که اینچنین کشور را در تنگنا قرار دهد؟ آیا اگر می‌توانستیم قانون منع دخالت نظامیان در سیاست را اجرا کنیم، اقتصاد کشور توسط سپاه پاسداران تسخیر می‌شد؟ آیا اگر همه بخش‌های حکومت قدرت خود را از رای مردم می‌دیدند، پلیس با خانواده‌های ما در خیابان‌های با بی‌احترامی رفتار می‌کرد؟ اگر مطبوعات و رسانه‌ها مختلف اجازه فعالیت آزاد و نقد عملکرد صاحبان قدرت -چه پر قدرت ترین‌شان که آیت‌الله خامنه‌ای است و چه سایر نهاد‌های مسئول- را داشتند، ایشان این توان را پیدا می‌کردند که بخواهند موضوع فساد‌های دولتی کش داده نشود؟ و از همه مهم‌تر، اگر امکان تغییر و تجدید نظر در سیاست‌های جاری و تعویض مستخدمان مردم برای اداره کشور از طریق انتخابات وجود داشت، سیاست مخربی که اینچنین معیشت و کرامت مردم را نشانه رفته است، امکان دوام داشت؟ آیا اگر توان این را داشتیم که حاکمان را مجبور کنیم اصل ۲۷ قانون اساسی را کتمان نکنند آیا می‌توانستند از برگزاری انتخابات واقعی که امکان تجدید نظر و اصلاح در سیاست‌های کشور را به مردم بدهد، امتناع ورزند؟ اگر فصل دوم قانون اساسی کشور اجرا می‌شد و حق مردم برای مشارکت سیاسی و داشتن نظرات و برنامه‌هایی متفاوت با نظر آیت‌الله خامنه‌ای به رسمیت شناخته می‌شد، آیا میرحسین موسوی بازداشت خانگی می‌شد؟

این سوال‌ها می‌تواند جواب‌های متفاوتی داشته باشند، همانطور که سرنوشت کشور می‌توانست فقر و فلاکت نباشد. اما مسیر تغییر و تجدید نظر سیاست‌ها و تحول در این شرایط چیست؟ برای پاسخ به این سوال شاید بد نباشد اندکی به عقب‌تر برگردیم. به زمانی که مردم برای تغییر در شرایط، رای خود را به اسم میرحسین موسوی نوشتند. رای به میرحسین موسوی، جوابی متفاوت به همه این سوال‌ها بود. رای به اینکه سازمان برنامه ریزی کشور منحل نشود. رای به اینکه سرمایه‌های کشور با تصمیمات خلق الساعه هدر نرود. رای به اینکه نهاد‌های انتخابی روز به روز تضعیف نشوند. رای به اینکه منابع راهبردی کشور برای توسعه کشور -که تامین کننده رونق اقتصادی و تولید فرصت‌های شغلی جدید است- صرف شود. رای به اینکه دولت خود متولی منهدم کردن نهادهای اجتماعی و مطبوعات به عنوان چشم و گوش حساس اجتماع نباشد. رای به اینکه با دیپلماسی ناکارآمد، کشور را در تنگنا قرار نگیرد. رای به اینکه نظامیان به پادگان های خود برگردند و همه مسئولان کشور به عنوان مستخدمان مردم برای اداره کشور مطابق قانون اساسی -یعنی‌‌ همان قراردادی که بنا به آن به خدمت گرفته شده‌اند- رفتار کنند. رای به اینکه می‌خواهیم با حفظ رنگ‌های مختلف و سبک‌های متفاوت زندگی در کنار هم زندگی شادی داشته باشیم. رای به اینکه نمی‌خواهیم سرنوشت کشور فقر باشد. رای به اینکه نمی‌خواهیم کرامت ما مورد تعرض قرار بگیرد.

اعتراض مردم به دزدیده شدن رایشان قطعا نه به خاطر شخص میرحسین موسوی که به خاطر عزمشان برای اداره کشور به گونه‌ای دیگر بود؛ و حصر میرحسین موسوی توسط آیت‌الله خامنه‌ای معنایی جز کتمان همه این خواسته‌ها، عزم‌ها و اراده‌ها ندارد. بازداشت خانگی میرحسین موسوی، معنایی بیش از کتمان حقوق و حصر کسی را در خود نهفته دارد که پای تعهدش با مردم ایستاد و در کنار ما، دوشادوشمان در اعتراضاتمان شرکت کرد، خانواده‌اش بازداشت و ترور شدند و اکنون خودش در بازداشت است. میرحسین موسوی، رای ما، میانگین و متوسط خواسته‌های ما و حامل ایده‌ی بخش‌های بزرگی از مردم ما برای رقم زدن سرنوشتی متفاوت است. بازداشت خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی، معنی‌اش کتمان این خواسته‌ها و هویت سیاسی متفاوت ماست. تا وقتی آیت الله خامنه‌ای توان این را دارد و یا برایش مقرون به صرفه است که رهبران ما را در بازداشت خانگی نگه دارد، طبیعی است که به هیچ یک از خواسته‌های دیگرمان از جمله برگزاری یک انتخابات واقعی تن نخواهد داد. به همین خاطر است که پروژه‌های جدی و تلاش‌های واقعی برای تحول در کشور را از نسبتی که با تلاش برای آزادی میرحسین موسوی و مهدی کروبی دارند، می‌تواند سنجید.

منبع +

پینوشت: شرکت یا عدم شرکت در انتخابات؟ مسئله این نیست!

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

چرا به سفارت خانه‌های آمریکا حمله می‌شود؟

توضیح واکنش مردم کشورهای تونس، مصر و یمن به فیلم توهین آمیزی که پیامبر اسلام را مسخره کرده است برای بسیاری دشوار می‌باشد. سخت و دشوار از این جهت که ممکن است کسی بگوید خوب حالا فرض کنیم فیلم توهین آمیز بوده اما اعتراضی که باعث کشته شدن چند نفر بشود واکنش معقولی است؟ لیبیایی‌ها نمی‌توانند روش‌های مسالمت آمیزتری برای نشان‌دان اعتراضشان پیدا کنند؟ و اینکه چرا معترضان نمی‌توانند ارزش آزادی بیان را درک کنند؟

برای اینکه جواب خودم را توضیح بدهم  دو مورد مشابه را مثال می‌زنم. اولی اعتراضات سیاهان آمریکا در ۶۰ میلادی به برخورد‌های نژادپرستانه است. از نگاه بیرونی اعتراضات سیاهان همواره توسط چیزهای ظاهرا بی‌اهمتی مثل توهین یک پلیس سفید به یک راننده خلاف کار سیاه شروع می‌شد و ده‌ها نفر هم کشته می‌شدند. اما اکنون برای نشان دادن آن به تلاش چندانی نیاز نیست. دلیل اصلی اعتراضات تبعیض‌های بنیادی بوده است. به عبارتی ریشه اعتراضات و محرک آن‌ها باهم فرق می‌کرد. بگذریم از اینکه اگر سیاهان مورد تبعیض، اگر چنین اعتراضات جدی نمی‌کردند آیا موفق می‌شدند تبعیض‌های ظالمانه را از بین ببرند؟ (+)
مثال ملموس‌تر آن برای ما شاید اعتراض هموطنان آذربایجانی به کاریکاتور روزنامه ایران باشد. چطور می‌توان توضیح داد که چگونه یک عبارت توهین آمیز در یک کاریکاتور تبدیل به یک بحران و اعتراضات گسترده بشود؟ معقول است کسی بگوید اعتراض هموطنان آذربایجانی ما ریشه در یک کاریکاتور داشته است و آن‌ها ارزش آزادی بیان را متوجه نمی‌شوند؟ از نظر من جواب منفی است. درست است محرک اعتراضات یک کاریکاتور که شاید از دیدگاه کسی که از بیرون نگاه می‌کند بی‌اهمیت جلو کند اما در واقع ریشه در احساس تبعیض و تمسخر یک هویت است.
از نظر من فیلم توهین آمیز بهانه یا محرک است و ریشه اصلا اعتراضات خشن ساکنین کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه که اکثر آن‌ها مسلمان هستند ظلم و جنایت‌هایی است که غربی‌ها سالهای سال در این کشور مرتکب شده‌اند. نه قرن‌ها پیش که همین پنجاه سال پیش ارتش فرانسه ۱۵۰۰۰۰۰ الجزایری را به قتل رساند و این اتفاق‌های چیز نادری نیستند. و در دهه‌های نزدیک پیشتیبانی غربی‌ها، مخصوصا آمریکا از مستبدین منفور حاکم بر این کشور‌ها احساس ظلم در دل‌های ساکنین این کشور‌ها کاشته است. نفرتی که الان آمریکایی‌ها در حال درو کردن نتایج آن‌ها هست. نمونه خیلی عیان این موضوع دفاع آمریکا از دولت اسرائیل در حالی که هر روز خبر ظلم علیه ساکنان قدیمی سرزمین فلسطین، که اکثرما مسلمان هستند شنیده می‌شود. وضعیت کسانی که غزه را پیش چشم دارند و وتوی هر قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل در محکومیت اسرائیل را می‌بینیند قابل درک است. کافی است کسی با این ساکنین این کشور‌ها برخورد داشته باشد تا بفهمد این موج ضد آمریکایی چقدر عمیق است و واکنش‌ها ریشه در جاهای دیگری دارد و فیلم توهین تنها محرک و بهانه است.
اکنون فهمیدن این موضوع برای بسیاری از ایرانی‌ها کمی سخت است چون اتفاقا تجربه در ایران متفاوت است. غربی‌ها مخصوصا آمریکا در دوره پهلوی در میان شکاف دولت-ملت جانب حکومت را می‌گرفتند برای همین هم مورد غضب مردم قرار داشتند. چنانکه تسخیر سفارت آمریکا به همه عوارضش مورد حمایت عامه مردم قرار گرفت. اما بعد از انقلاب اسلامی در میان شکاف دولت-ملت آمریکایی‌ها در مقابل حکومت قرار گرفتند. به مرور که فاصله این شکاف عمیق شده و نارضایتی‌ها از عملکر حکومت افزایش پیدا کرده و حکومت خصلت‌های استبدادی بازتولید کرد، گرایش ضد آمریکایی را کاهش پیدا کرده است. چنانکه هم به گواه ناظران و تایید پژوهش‌های میدانی ایرانی‌ها در بین کشور‌های خاورمیانه پایین‌ترین میزان گرایش ضد آمریکایی را دارا هستند. در حالی رابطه بد دولت ایران با آمریکا در کشورهای منطقه که حاکمان مستبد آن حمایت آمریکایی‌ها را دارند بسیار محبوب بود. با درک این موضوع هست که می‌توانیم بفهمم چرا در حالی فیلم‌های از برخی ایرانی‌ها وجود دارد که به خلفای اهل تسنن توهین‌های خیلی رکیک می‌شود منجر به اعتراضهای خشن نمی‌شود.
اما چه می‌شود که پرچم کشورمان، ایران را در یک کشور مسلمان آتش زده می‌شود و به سفارت آن حمله می‌شود؟ حمایت از حاکمیت جنایتکار سوریه! راهی که قبلا آمریکایی‌ها رفته‌اند یعنی دفاع از حاکمانی که می‌توانند منافع فوری دولت آمریکا را تامین کنند یا از گرایش مخالفان آن‌ها خوششان نمی‌آید. معلوم نیست با تخم کینه‌ای که آیت الله خامنه‌ای با حمایت از حاکم جنایت کار سوریه در حال کاشتن است و بادی که در دعوای شیعه _ سنی دمیده می‌شود ما سالهای آینده وضعیتی بهتر از آمریکایی‌ها در افکار عمومی مردم خاورمیانه که البته اکثر از برادران و خواهران مسلمان اهل سنت هستند داشته باشیم.

پی نوشت: باید توضیح آگاهانه و تعمدا می‌گویم لیبیایی‌ها و از عبارت واکنش مسلمان‌ها استفاده نمی‌کنم. تن دادن به این مد رسانه‌ای فهم ما را از اتفاقات کم می‌کند. چندی پیش یک نروژی که اتفاقا یک مسیحی معتقد بود اردوی جوان حزب سوسیالیست‌ها را به رگبار بست. در این جنایت تعداد زیادی نوجوان به قتل رسیدند. این فرد اتفاقا در دفاعیات خود بیان می‌کنه که قصد اعتراض به حزب سوسیالیست داشته است. چون از نظر او که سیاست‌های غیر سختگیرانه حزب سوسیال دموکرات نسبت به مهاجرین باعث افزایش حضوی مهاجر‌های مسلمانان شده است. جایی شنیدید که در رسانه‌های بزرگ جهان عنوان شود یک مسیحی ۸۰ نوجوان را ترور کرد؟ بلکه بر عکس این اتفاق هولناک به اینکه طرف یک مشکل روانی داشته باشد تقلیل پیدا کرد. از آنطرف سال گذشته یک فرانسوی یک دو دانش آموز را ترور کرد با دفاعیات شبیه توجیهات تروریست نوروژی با این تفاوت که اینبار دین قاتل اسلام بود. اما اینبار اتفاقا رسانه‌های غربی مسلمان بودن این قاتل را در روایت خود پر رنگ کردند. قتل عام مسلمانان بوسنی توسط صرب‌های مسیحی که توجیه‌های و ترم‌ها مذهبی هم در توضیح نسل کشیان به کار می‌بردند در روایت‌های رسانه‌های غربی نادیده گرفته می‌شود. کشتار چند هزار نفر مسلمان بی‌گناه در صبرا وشاتیلا به دست فلانژهای مسیحی اصلا فراموش می‌شود اما کافی است که یک قتل و جنایتی به دست کسی رخ بدهد که مسلمان است به طور عجیب دین او پر رنگ شده و محور اصلی روایت قرار می‌گیرد. در خوشبینانه‌ترین حالت اگر نخواهیم لابی و پیشتیابان رسانه‌های بزرگ را وارد تحلیلمان بکنیم باید بگویم یک مد خطرناک با زردی ذاتی رسانه باعث می‌شود که واکنش پخته اخوان المسلمین به این اعتراضات دیده نشود ولی حمله لیبیایی‌ها به سفارت آمریکا بشود خشونت جهان اسلام. برای کسانی که رذیلانه توهین به حضرت رسول که منجر به اعتراض مردمی می‌شود را برای خودشان فرصت می‌دانند حرجی نیست اما اگر جزو این دسته نباشیم با چه توجهی باید به ترمهایی برای روایت چنین اتفاقاتی استفاده کنیم که نه فقط درکمان را از آنچه اتفاق می‌افتد مخدوش می‌کند که منبع باز تولید نفرت بین مردم جهان هم می‌شود؟ جهانی سرشار از نفرت و کینه، همه را با هر گرایشی و مرام و مسلکی از نعمت امنیت و آرامش محروم خواهد کرد.