جستجوی این وبلاگ

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

واعظ پنج

تازه بعد از دوماه انفرادی وارد بند عمومی شده بودم ؛ دیروز عصر از 2 الف به قرنطینه اندرزگاه هفت منتقل شده بودم. بند هفتم مخصوص زندانی های مالی است که عموما زندانی های سیاسی را بعد از خروج از بند های امنیتی به آنجا منتقل می کنند. یک نفر روی تخت خودش نشسته بود، من و یک نفر دیگه هم کنار تخت روی زمین نشسته بودیم. توی بند، نشستن بیش از یک نفر روی یک تخت ممنوع است. همینجوری که داشتم به حرف های دوستان در مورد ماشین ها مختلف گوش می دادم، وکیل بند آمد تو. به من اشاره کرد که یک لحظه بیا کارت دارم. با هم از بند خارج شدیم.  تحویل یک نفر دیگه شدم. از نگهبانی اندرزگاه هفت که خارج شدیم چشم بند رو بهم داد.

از زیر چشم بند موزاییک ها را شناختم؛ دوباره 2 الف بود. برام سخت بود که دوباره برگردم انفرادی؛ انگار از لاک دفاعی خارج شده باشی ولی یک دفعه به تو حمله بشود. قبلا هم یک بار این کار را کرده بودند.  فکر کنم هفته هشتم بود که از سلول انفرادی خارج کردند و بردند پیش مجید. دو یا سه ساعت بعد دوباره به سلول انفرادی منتقل شدم. هر چند این اتفاق باعث شد یک دوست خوب پیدا کنم اما انفرادی خیلی سخت تر شده بود. یادم هست که توی همان سلول کوچک، تا صبح راه رفتم. برای همین بود که با وجود اینکه آمادگی ذهنی برای برگشتن به انفرادی را داشتم تلخیش هم هنوز تو ذهنم بود.

وارد سلول که می شوی اولین کار این است باید چشم بندت را تحویل مراقب (همان زندانبان سابق) بدهی. به سلول که نگاه کردم دیدم سه نفر زل زدن به من انگار خیلی کنجکاو بودند که ببینند چه کسی به جمعشان اضافه می شود. سه نفری که هر کدام سرنوشت جالبی دارند البته درمورد مجید همان که قبلا دوساعتی با او هم سلول بودم خواهم نوشت. در مورد عباس نمی نویسم چون خودش خواسته که چیزی ازش گفته نشود. هر چند ماجرای عباس خیلی چیزها رو روشن می کند. اما نفر سومی هم بود که می خوام در موردش بگویم. همان که فهمیدم دیوار نوشته های امید بخش کار او بوده است.

از اینکه به انفرادی منتقل نشده بودم ته ذهنم خوشحال بودم هر چند هنوز نمی دانستم قصه چیست و چرا دوباره به 2 الف برگشتم. سلولی بود حدودا چهار در چهار متر. اسم سلول های چند نفره با واعظ شروع می شد، به اضافه یک شماره؛ مثلا واعظ چهار. الان دقیق یادم نیست که واعظ چند بودیم. باید از مجید بپرسم او جزئیات رو خوب به ذهن دارد.

یکی از کارهای زیبایی که این روزها انجام می شود گفتن و نوشتن در باره زندانیان گم نام هست. کار زیبایی است. زندانیانی که به دلیل حساسیت کمتر رسانه ها زیر پرده سکوت در معرض هر آسیبی هستند. اما نکته تلخ، ماجرای آن هم سلولی جدید است که ظاهرا شهرت به ضررش شده است. حسین درخشان را قبلا ندیده بودم. قبلا کلا خیلی فضای سایبر را جدی نمی گرفتم اما ویلاگش را دیده بودم. می دانستم که وبلاگ نویس مشهوری است که تغییر موضع داده و به ایران برگشته است. بعد از آن هم بازداشت شده بود. دیگر ازش خبری نشنیده بودم. بعد از آزادی  با چند وبلاگ نویس در موردش حرف زدم که با واکنش عجیبی رو برو شدم؛ گفتند اشتباه می کنی. حسین درخشان توی یک کاخ در نیاوران دارد صفا می کند، شاید آوردنش آنجا که از تو حرف بکشد.

پست طولانی شد بقیه حرف ها را موکول می کنم به نوشته های بعد. توی پست های آینده در مورد حسین درخشان خواهم نوشت.

۲۲ نظر:

  1. آخ بالاخره يكي از دوستان ما پيدا شد كه واقعا بشه در مورد حسين درخشان ازش پرسيد . من مدت هاست كه واقعا روند تغيير مواضع اين آدم و كلا كارهايي كه تو اين چند سال انجام داد و حرف هاي ضد و نقيضش ، ذهنمو مشغول كرده بود . و هيچ وقت هم درست متوجه نشدم اين آدم واقعا اعتقاداتش چيه و كدوم طرفيه ؟؟ بيشتر شبيه حزب بادِ . البته گذشته از اينكه همون زمان ايران اومدنشم خيليا گفتن اونجا و با اون مواضع چيزي بهش نماسيد ، حالا تغيير موضع داده و اومده اينجا تا شايد اينجا چيزي بهش برسه، ولي من معتقدم ماجرا و قضاياي حسين درخشان خيلي پيچيده تر از اين تحليل هاي ساده است .
    حمزه اميدوارم تو واقعا اين آدمو شناخته باشي و چيزايي كه در موردش مينويسي سوالات ذهن منو حداقل جواب بده.

    پاسخ دادنحذف
  2. بردار عزیز

    آقا حمزه همیشه این استواریت برامون یه اسطوره بوده اما تو را خدا مواظب باشه برا سربلندیت دعا می‌کنیم

    پاسخ دادنحذف
  3. [...] This post was mentioned on Twitter by monire. monire said: حمزه غالبی در مورد حسین درخشان مینویسد http://blog.ghalebi.ir/?p=88 [...]

    پاسخ دادنحذف
  4. [...] به همراه یک ماسک. او به طور عجیبی اکراه داشت که اهالی واعظ چهار را ببرد دستشویی. چنانکه من چندین بار مجبور شدم از بطری [...]

    پاسخ دادنحذف
  5. [...] به همراه یک ماسک. او به طور عجیبی اکراه داشت که اهالی واعظ چهار را ببرد دستشویی. چنانکه من چندین بار مجبور شدم از بطری [...]

    پاسخ دادنحذف
  6. اره دقیقا یادمه .امدیم اوین گفتن دوباره برای تکمیل بازجوی به بند 2 الف منتقل شده.بغضم ترکید .خیلی سخت بود خدا رو شکر ان روز ا گذشت.

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام
    خیلی متشکر می شوم اگر از آن «چند وبلاگ نویس» محترم آدرس آن «کاخ نیاوران» را پرسیده در اختیار خانواده حسین درخشان قرار دهید.

    پاسخ دادنحذف
  8. [...] خارج شده بودم، من را حسابی تشنه ی گفتگو کرده بود. اهالی واعظ پنج اما مفصل می خوابیدند. البته خوشبختانه هم زمان نمی [...]

    پاسخ دادنحذف
  9. سلام خیلی مخلصیم خداوندحافظ شماباشد.

    پاسخ دادنحذف
  10. Your Website is awesome. Thank you so much for giving plenty of practical information. I will bookmark your ebsiteand will be without doubt coming back. Once again, I appreciate all your work and also providing a lot vital ideas to the audience.

    پاسخ دادنحذف
  11. Amazing post. You know I just got back together with my ex and this blog just made me even happier.

    پاسخ دادنحذف
  12. Great post thanks, like your blog layout too. Is it Drupal?

    پاسخ دادنحذف
  13. I am happy to discover so various helpful information now inside the article, we require develop additional approaches inside this regard, thanks for sharing

    پاسخ دادنحذف
  14. Good to see real expertise on dislpay. Your contribution is most welcome.

    پاسخ دادنحذف
  15. I see, I suppsoe that would have to be the case.

    پاسخ دادنحذف
  16. I tohuhgt I'd have to read a book for a discovery like this!

    پاسخ دادنحذف
  17. At last! Soeomne with real expertise gives us the answer. Thanks!

    پاسخ دادنحذف
  18. Hey hey hey, take a gndaer at what' you've done

    پاسخ دادنحذف